امّا عاشقم

،



بابک احمدی در «تصاویر دنیای خیالی» گرترود را آمیزه‌ای از ناسازه‌ها می‌داند. «بهترین فیلم‌ها استوارند بر ناسازه‌ها، گرترود ساده است و مرموز؛ بیانی کلاسیک دارد و مدرن می‌نماید.... بازی نیناپنس رود روشنگر این ابهام است، صدایی شکننده دارد که با گفتار قاطعش همخوان نیست، لبخندی مرموز که مطایبه‌آمیز است، نگاهی مهربان که سخره‌آمیز است، شرم دخترانه‌ای که با تجربه‌های زندگی گرترود خوانا نیست. آرامش ظاهری که د تناقض است با ناآرامی درونی.»(21-22)

گرترود در آلمانی معنای «قدرت» و «با نیزه زدن» را می‌دهد. ولی نخستین تداعی برای من با «ملکه گرترود» می‌آید. مادر هملت در نمایشنامه شکسپیر. آیا دانمارک بهانه‌ی خوبی برای خیال‌بازی در این باب نیست؟ مگر نه این‌که در هر دو مرگ، عشق و مالیخولیا پررنگ‌اند؟ من ولی سینما برایم همین پرسه زدن‌هاست. گرترود (حتی آهنگ تلفظ نامش همچون ذکر است) دو سال بعد از «ژول و جیم» تروفو. کاترین، از کاترین تروفو، تا گرترود، گرترود درایر. سفری است از گوگن تا ون‌گوگ. ون‌گوگ (گرترود) و اولویّت عشق؛ گوگن (کارتین) و اولویّت آرزو. عشق و تنهایی گرترود (نقاشی ون‌گوگ) بیشتر وسیله‌ای جبرانی است تا بیان مستقیم تعارضات درونی. عشق و تنهایی کاترین (نقاشی گوگن) بیشتر بیان آن است و چنانچه آن‌را کوششی برای شفایابی قلمداد کنیم، این شفایابی به‌صورت جبران نیست، بلکه به شکل کاتارسیس است. در این وادی ترک گفتن‌ها، این دیالکتیک  بُوِش و شَوِش، همان جایی است اُزو و وندرس شانه‌به‌شانه‌ی هم سر و کله‌ی‌شان پیدا می‌شود.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: گرترود ، ژول و جیم ، کارل تئودور درایر ، بابک احمدی ، فرانسوا تروفو ،


این طور

،


وَه، Inside Llewyn Davis، وَه (با یک تشدید که از انتهای «و» می‌افتد روی فتحه و «ه»‌ای که توأمان محکم و محو صدا می‌شود).

خلاصه‌اش می‌شود که «خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است...». فعلاً نمی‌خواهم بنویسمش، ولی از آن‌ها است که به‌سادگی یک ماه، یک فصل سال را مصادره می‌کند، زمستان 92، اوّلین اسفند بی‌مهتاب، همان ماهی که Inside Llewyn Davis .....

آیزنشتاین زمانی راجع به لِو کوله‌شوف گفته بود: «ما فیلم می‌ساختیم، کوله‌شوف سینما می‌ساخت». برادران کوئن یک جایی حوالی همین جمله برایم تعریف می‌شوند. صحبت از فیلم نیست، داستان یک زیست سینمایی است. کوئن‌ها، این کوئن‌های بی‌شرف حجّتی‌اند که چرا می‌شود هالیوود را دوست داشت. مقایسه کنید با «جاذبه» (Gravity) فیلم‌ی که در عین بی‌تکلّفی، قِر و فر دارد، فیلمی که در عین خوب بودن، خاطره نمی‌شود، فیلمی که با همان The End تمام می‌شود. فیلمی که آخرش نقطه دارد و ویرگول نمی‌شود. (جرج کلونی‌ای (این جواد هاشمی هالیوودی) که عملاً مترسک است و نقش آفرینی خوب سندرا بولاک هم باعث نمی‌شود که من فکر نکنم که مثلاً اگر هیلاری سوانک بود، چیز بهتری درنمی‌آمد، خیلی بهتر).

نیاز داشتم که Inside Llewyn Davis خوب باشد، به‌خصوص که شب قبلش I'm so Excited پدرو آلمودوار چشم و گوشم را خراب کرده بود. از آن فیلم‌ها بود که بعدش وایتکس لازم می‌شود. در سطح رقّت‌انگیز مهرجویی‌واری مریض بود. یکی باید به آلمودوار بگوید که برگردد حوالی مادرها، خاله‌ها و دخترهایش. (آن پیراهن‌های بلند رنگارنگ گُل‌گُلی، فلفل دلمه و گوجه فرنگی، آن ماچ و بوسه‌های صدادار، آن دنیای زنانه‌ی بی‌نظیر لامانچا. مردهای آلمودوار را نمی‌فهمم.)

بهترین‌های هالیوود برای «آلت بعلاوه اف‌چهار» در سال شمسی! که گذشت:

فیلم:

Inside Llewyn Davis

Frances Ha

Nebraska

Her

کارگردانی:

Joel Coen, Ethan Coen: Inside Llewyn Davis

David Gordon Green: Prince Avalanchehe

Alexander Payne: Nebraska

فیلمنامه:

Bob Nelson: Nebraska

Noah Baumbach, Greta Gerwig: Frances Ha

Spike Jonze: Her

بازیگر نقش اصلی مرد:

Tom Hanks: Captain Phillips

Bruce Dern: Nebraska

Chiwetel Ejiofor: 12 Years a Slave

بازیگر نقش اصلی زن:

Cate Blanchett: Blue Jasmine

Julie Delpy: Before Midnight

Greta Gerwig: Frances Ha

بازیگر نقش مکمل زن:

Lupita Nyong'o: 12 Years a Slave

Carey Mulligan: Inside Llewyn Davis

Grace Gummer: Frances Ha

بازیگر نقش مکمل مرد:

Jared Leto: Dallas Buyers Club

James Gandolfini: Enough Said

Adam Driver: Frances Ha

جایزه ویژه Alt+F4 به وودی آلن، برای تمام بودن‌هایش، برای تمام ماندن‌هایش. 

پ.ن: متیو مک ناهی در باشگاه خریداران دالاس فراتر از انتظار است. ولی یک چیزی کم دارد. هفتاد هشتاد درصد راه را می‌رود ولی آن مُهر آخر را نمی‌زند. در قیاس با خودش و شاید دیگر بازیگران خوب است ولی در قیاس با پتانسیل بازیِ شخصیتی که اجرایش می‌کند نه. اتفاقی که می‌افتد همان بلایی است که سال‌ها دی‌کاپریو روی شخصیت‌های فیلم‌های اسکورسیزی می‌آورد. خیلی خوب‌اند، ولی اتفاق نمی‌شوند. سیصد تا سرعت می‌روند، ولی برای من با این جور کارکترها باید پرواز کرد.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: Inside Llewyn Davis ، برادران کوئن ، پدرو آلمودوار ، کوله شوف ، آیزنشتاین ، I's so excited ، من خیلی هیجان زده هستم ،


شعر دریا

،

پدر و مادرم در اکراین اشغال‌شده مانده بودند. پدرم نزدیک هشتاد سال داشت. نازی‌ها او را زده بودند و از بالای پلکان به پایین پرت کرده بودند که به همین علت مرد..... مادرم زنده ماند. وقتی سربازان‌ ما به کیف بازگشتند، از آن‌ها پرسیده بود؟ «پسرم، داوژنکو را ندیدید؟» و این کار را آن‌قدر تکرار کرده بود که به گوش خروشچف و ژوکف هم رسیده بود. آن‌ها به من اطلاع دادند که مادرم در همه‌ی خیابان‌های کیف راه می‌رود و از همه‌ی سربازها سراغ مرا می‌گیرد..... مادرم سرانجام به کیف برگشت. اغلب به ما می‌گفت: «پدرت قبل از مرگ به من گفت که فقط هفت سال بیوه می‌مانم. پنج سال که گذشته، دیگر چیزی نمانده. اما خواهش می‌کنم که مرا نسوزانید، اگر جسدم را بسوزانید، از آن دنیا می‌آیم و تهدیدتان می‌کنم. مرا در زمین دفن کنید. من زمین را دوست دارم، دلم می‌خواهد آن‌جا بپوسم.» «آخرین تصویر داوژنکو به روایت خودش؛ ژرژ سادول؛ عکس: زمین (1930)»

نامتعارف‌ترین کارگردان‌های جنبش مونتاژ شوروی. جمله‌ای کلیشه‌ای که معمولاً ترجیع‌بند نوشتن‌های در باب الکساندر داوژنکو است. ولی براستی جستجوی «متعارف» (از دست‌رفته) در روسیه‌ی آن دهه‌ها خود پرسش و کنشی نامتعارف نیست؟ از برج انترناسیونالیسم سوم تاتلین گرفته تا آرزوی آیزنشتاین در فیلم کردن «سرمایه» مارکس. گمانم گورکی بود که می‌گفت: هر آنچه که در دنیا رخ می‌دهد، در روسیه هم رخ داده، تنها خیلی زودتر و مضاعف‌تر»

داوژنکو، و تمام آن طنازی و شیطنت و نَشتِ رویا، خیال، خاطره با حقیقت و زندگی در دنیایش، سفر و اردویی است حوالی آن‌جا که سهراب می‌گفت: «واژه باید خود باران باشد». سفر و پناهی است از سرخ و سفید (فرهنگ) به طبیعت. آدونیس کایرو در رابطه با سینمای صامت می‌گفت: «تمامی فیلم‌های خاموش از نیرویی جادویی بهره داشتند. جادوی مورد ناشناخته، موقعیتی یکسر همچون رویاء» (بابک احمدی: (همان چیزی که) مسکوی ژیگاورتوف را به شهر خواب‌های شعر الکساندر بلوک همانند می‌کرد.) داوژنکو یکسر راه برعکس راه می‌رود او شهر، انسان، فرهنگ را به‌سان خیال تصویر نمی‌کند، اینجا خیال آغاز و پایان است. مسیر است. و این خیال، مقصد و مقصود، زاییده و زاینده‌ی سادگی است. داوژنکو این نمونه‌ی تمام و کمال آنچه هایدگر پرت‌شدگی در هستی می‌دانست، سراسر جستجویش یافتن آن موطن نخستین بوده، دنیای پیشا دوگانگی فرهنگ-طبیعت. رویای بازگشت به خانه، مادر، زمین. و این همان‌قدر خیال‌انگیز است که بی‌رحمانه ساده.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: الکساندر داوژنکو ، ژرژ سادول ، سینمای شوروی ، جنبش مونتاژ ، زمین 1930 ، آدونیس کایرو ، بابک احمدی ،




تعداد کل صفحات : 244 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...