پیغمبر سورئالیسم

،



جورج اُرول در بخشی از کتاب «مزایای مرد روحانی» به نقد و بررسی اتوبیوگرافی سالوادور دالی پرداخته است. اُرول از یک‌سو اصولاً نگرش مثبتی به اتوبیوگرافی نویسی ندارد: «شرح‌حال‌نگاری از خود، تنها هنگامی مورد اعتماد است که موضوعی شرم‌آور را برملا می‌کند» و از سوی دیگر ضمن تحسین آثار دالی، شرح‌حال نوشته‌ی او را یک بازنگاری رمانتیک می‌داند و با اشاره به خودشیفتگی‌ای که دالی از اقرار به آن ابایی نداشت،(مدت‌ها پیش از آن‌که بدانم در چه زمینه‌ای نابغه‌ام، می‌دانستم نابغه‌ام) شرح‌حال او را صرفاً نوعی استریپ‌تیز آرایش شده می‌نامد. ولی در پایان آن را اثری مهم می‌شمارد «این‌که کدام یک از آن‌ها واقعی است یا تخیلی، مهم نیست؛ نکته آن است که آنچه در این کتاب آمده، همان چیزهایی است که دالی دوست داشته انجام بدهد».

قسمت‌هایی از نوشته‌ی ارول که در شماره 18 ارغنون با عنوان «جواز شاعرانه» ترجمه شده است:

وقتی به عرصه می‌رسد، دختری بی‌قرارانه عاشقش می‌شود. دالی از آن رو که دخترک را به هیجان درآورد، او را می‌بوسد و نوازشش می‌کند. امّا از آن پیشتر نمی‌رود. او تصمیمی می‌گیرد این رفتار را پنج سال ادامه دهد (و آن را «برنامه پنج ساله» می‌نامد) از تحقیر دختر و احساس قدرت خویش لذّت می‌برد. دالی به تکرار به دختر می‌گوید که پس از پنج سال ترکش خواهد کرد و چون این موعد فرا می‌رسد، چنین می‌کند.

تا بزرگی به خودارضایی ادامه می‌دهد و از آن لذّت می‌برد. این کار را در جلوی آینه‌ای انجام می‌دهد. امّا ظاهراً تا سی‌سالگی در روابط جنسی معمولی خویش ناکام بوده است. زمانی که نخستین بار همسر آینده‌اش، گالا را می‌بیند، به شدّت وسوسه می‌شود او را از پرتگاهی به زیر افکند. دالی می‌داند که گالا منتظر انجام کاری از سوی اوست. بعد از اولین بوسه چنین اعتراف می‌کند.

سرِ گالا را عقب کشیدم. در حالی که موهایش را کشیدم و با تشنّج بسیار برخود می‌لرزیدم، دستور دادم: حالا به من بگو از من می‌خواهی با تو چه کنم؟ امّا آرام بگو، به چشم‌هایم نگاه کن، با خام‌ترین و شهوت‌انگیزترین کلماتی که برای هر دویِ ما به غایت شرم‌آور باشد... سپس گالا با تبدیل آخرین بارقه‌های لذت به نور تند جباریت خویش، به من پاسخ داد: می‌خواهم مرا بکشی.

دالی از این پیشنهاد تا حدّی سر می‌خورد زیرا ان همان کاری بود که خود می‌خواست بکند. به فکر می‌افتد که او را از برج ساعت کلیسای جامع تولدو پایین اندازد. امّا از این کار منصرف می‌شود.

(عکس: دالی و گالا؛ گالا قبل از دالی همسر پل الوار بود- ارغنون، شماره 18، پاییز 1380، ترجمه‌ی ابوتراب سهراب و کامیار عابدی)

 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: سالوادور دالی ، جورج ارول ، گالا دالی ، پل الوار ،


Why can't I be more conventional فرانک‌تر از سیناترا

،


نوشته بودم، نوشته بودم؟! از فیونا اَپِل، از Love Ridden‌ش: دو بغل جادو

Why Try to Change Me Now ولی قصه‌ی دیگری است، آهنگ مَنگی است، حال و هوای منگانه هم پیش‌شرط واله‌ی آن شدن است، پلک‌های سنگین، توأمان خستگی و لوسی. از همان شروعش: I'm sentimental, so I walk in the rain

بعضی آهنگ‌ها کاناپه‌ای‌اند، آدم باید پخش کاناپه باشد، یا اصلاً غرق آن. وقتی که تلویزیون Mute شده، ساعت‌ها خیره به تو نگاه می‌کند و، تو و پلک‌های سنگینت، تو و تمام حواس پنج‌گانه‌ات نئشه صدای فیونا اَپل شده‌ای، مست تلفظ ن و م او.

آن‌جا، آن‌جا هم که I sit and daydream, I've got daydreams galore سروکله‌اش پیدا می‌شود، آن گوشه‌ی کاناپه می‌نشنید و آرام می‌پرسد «خوبی؟» دیگر بعدش مهم نیست. توی آن منگی تو چه جواب می‌دهی اصلاً مهم نیست. مهم همین است که کسی پیدا شده و می‌پرسد «خوبی؟» این معجزه‌ی کمی نیست.

لینک دانلود

عکس: فرانسیس ها (2012)

 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: فیونا اپل ، فرانسیس ها ، فرانک سیناترا ،


یه شب مستی باز سر راهمه

،



یلداترینِ کوچه‌‌های عالم است. این‌جا، این‌جا، این‌جا که قرار است هپبورن «برود به آن گوشه و بعد بپیچید» اینجا که «تو توی ماشین بمون و بعد برو» این‌جا که «قول بده وقتی می‌رم نگاهم نکنی»، اینجا که قبل از آن بغل محکم آخر، وقتی موقع حرف زدن می‌لرزد، من هر بار این‌قدر مچاله‌ می‌شوم که بعدش بدن‌درد می‌گیرم. این‌جا که آدری هپبورن‌اش نوشتنی نیست. این‌جا که می‌ترسی حتی موقع نگاه کردن‌ش پلک بزنی که نکند خط بر دارد. نکند بشکند. گریگوری پک ولی، وقتی با آن جنس خستگی مردانه تکرارنشدنی پیشادهه‌شصتی‌ش بُغض می‌کند، تاریخ را می‌شود به قبل و بعدش تقسیم کرد. این‌که جنگ جهانی دوم، قبل از بغض گریگوری پک، در آن شب، در رُم، جلوی آن کوچه بود. اینکه مِی 1968 فرانسه بعد از آن بُغض، آن شب، آن کوچه...

پ.ن: نماها، سکانس‌ها، قاب‌هایی هستند که بعدها وقتی آن گوشه‌ی یواشکی را پر کردند، مرهم می‌شوند. نماها، سکانس‌ها، قاب‌هایی هستند که زخم می‌شوند، که درد دارند. یک سری سوم هستند که توأمان درد و درمان‌ند، که زخم می‌زنند و بعد خود مرهم می‌شوند. این از آن‌هاست که یادش، یاور «استبدادهای خلوت تنهایی» آدم می‌شود. که یادش همدم آن نیاز غریزی لعنتی نارسیس-مازوخیستی آدم می‌شود.





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: تعطیلات رمی ، آدری هپبورن ، گرگوری پک ،


«آدم» کسی را که دوست دارد زیر نظر نمی‌گیرد، به فکر ارزیابی‌اش نمی‌افتد

،




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : خیال
برچسب ها: ناتالی ساروت ، کودکی ، سارتر ، فاکنر ، همینگوی ، آلبر کامو ، بیگانه ،


Into the Bruges

،



کارستن هریس در کتاب Building and the terror of time مدعی است معماری تنها درباره‌ی اهلی کردن فضا، تصرف و شکل دادن به مکانی قابل زیست از فضا نیست؛ بلکه همچنین مقاومت جانانه در برابر «وحشت زمان» است. مک‌دونا «در بروژ» را بر چنین مبنایی سرخط می‌زند و با آنتی‌تز دنیای نمایشنامه‌های پینتر، همان نتیجه‌ی ایرلندی پیشین را می‌گیرد. دنیای مدنظر پینتر را از همان عنوان نخستین نمایشنامه‌اش می‌توان شناخت: «اتاق». وقتی که در مصاحبه‌ای از پینتر سؤال شد: «این دو نفر در روی صحنه از چه می‌ترسند؟» او پاسخ داد: «مسلماً از آن‌چه در خارج از اتاق است. خارج از اتاق جهانی است پرهراس و وحشتناک. اطمینان دارم که این جهان برای من و شما هم وحشتناک است». «مستخدم ماشینی» پینتر، که «در بروژ» را می‌توان اقتباسی آزاد از آن نامید هم قصه‌ی دو آدم‌کش منتظر و وحشت زده در اتاق است. (آسایشگاه، جشن تولد، ...  و از همه غریب‌تر نمایشنامه رادیویی «درد خفیف» هم مملوء از ترس از تهدید آنچه بیرون از اتاق انتظار می‌کشد است) 

برگسون می‌گوید که وقوف بر زمان مستلزم فضامندشدن ساعت بود. اتاق‌های پینتر و توضیح‌ صحنه‌های بی‌رحمانه خالی و خلوت او تجسم کاملی از هجوم سنگین ساعت و نفوذ و نشت زمان از پشت دیوارها هستند. قهرمانان و ضد قهرمان‌های پینتر به شدت از گذشت زمان و رویارویی با توشه‌ای که گذشت زمان برای‌شان همراه خواهد داشت گریزان‌اند. ولی دنیای ساده‌ی تهی مربعی پینتر به ارزانی آن‌ها را به زمان می‌فروشد. مک‌دونا اتاق را به وسعت یک شهر بسط می‌دهد: بروژ. این‌جا «رِی» یک شخصیت پینتری است که فاجعه‌ی بیرون اتاق را پشت سر گذاشته و حالا بیشتر از هر چیز محتاج شتاب ثانیه‌هاست. ولی در بروژ، در این اتاق-ساعت، عقربه‌ها بدجور جر می‌زنند. در این لابرینت عمودی برج‌ها و کلیساها، این آثار باستانی چند صد ساله، زمان حبس شده و در این «شهر-ساعت» زمان عمیق‌تر از آن برج‌های فالیک به «ری» تجاوز می‌کنند.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: کارستن هریس ، هارولد پینتر ، مارتین مک دونا ، مستخدم ماشینی ، آسایشگاه ، جشن تولد ، درد خفیف ،


Venus as A Boy

،

ویم وندرس زمانی گفته بود: «اگر این سده هنوز جایی برای چیزی مقدس داشته باشد، به گمان من آن چیز آثار یاسوجیرو ازو است... ». آلت بعلاوه اِف‌چهار می‌گوید اگر انسان‌هایی وجود دارند که به دیده‌ی آنان خود امر مقدس، دست‌نیافتنی شده و انسان‌های دیگری که یابنده‌ی امر مقدس را دست‌نیافتنی می‌دانند، تفاوت بین این دو دسته انسان، یکی از عمیق‌ترین تفاوت‌هایی است که می‌تواند انسان‌ها را از یکدیگر جدا کند.

برشت در مصاحبه‌ای با یرینگ گفته بود که « .... به این نتیجه می‌رسید که نمایشنامه‌نویسان کلاسیک مرده‌اند. سؤالی که بعد از این نتیجه‌گیری مطرح می‌شود این است که زمان مرگ‌شان کی بوده. به‌نظر من، آن‌ها در واقع در جنگ مرده‌اند، باید آن‌ها را در واقع از قربانیان جنگ بشمار آورد. اگر درست باشد که سربازان عازم جبهه، «فاوست» را در کوله‌پشتی خود داشته‌اند، مطمئناً آن‌هایی که از جنگ برمی‌گشتند دیگر همراهش نداشتند.»

این‌جا، همین‌جاست که «خط باریک سرخ» ترنس مالیک کلید می‌خورد. (یک جاهایی سرخ و قرمز را جای هم استفاده کنی، فحش ناموس لازم می‌شوی، این از آن‌هاست.) این‌جا، همین‌جا که یادآور آن جمله‌ی مشهور آدورنو است (پس از آشویتس شاعری ناممکن است)، همین‌جا، همین عمیق‌ترین تفاوت انسان‌هاست که سینما و دنیای مالیک همواره حوالی‌ش پرسه می‌زند. مالیک هر دو دسته را تصویر می‌کند. چرا نبرد آمریکا و ژاپن؟ می‌شود سؤال بزرگ‌تری پرسید. چرا ژاپن و ویتنام بیشتر سینما و فیلم شده‌اند؟  نکند «پرل هاربر» و «ماجرای نبرد گودال کانال» درام‌تر بوده‌اند؟! چون ویتانم طولانی‌ترین جنگ سده‌ی بیستم بوده؟ چون توجیه‌ناپذیرترین‌شان بوده؟ نه، پاسخ در حضور (سطله؟) گسترده طبیعت است. این دو جنگ، آن جغرافیا، جلوه‌ی تمام و کمال بنیادی‌ترین تقابل‌های دوگانه است: فرهنگ و طبیعت.

تمام آن غنای بصری آثار مالیک، تمام آن سینمای گریزان از کلام (نه صدا) نمایش دوپارگی مابین تقابل فرهنگ و طبیعت است. (خود زندگی و سینمای مالیک جلوه‌ی این دوپارگی نیست؟ این طبیعت‌گراترین کارگردان‌های آمریکا، فرزند یک مدیر شرکت نفتی است!) در «روزهای بهشت» عشق، در «خط باریک سرخ» جنگ، در «درخت زندگی» خانواده، در «به سوی شگفتی» اخلاق؛ همگی در تقابل دیرینه‌ی فرهنگ و طبیعت خارش می‌گیرند. مونولوگ «مارینا» را در «به سوی شگفتی» به یاد آورید: «چه نبرد ظالمانه‌ای. دو زن در من وجود دارند. یکی که تو را دوست می‌دارد و دیگری که مرا به سمت زمینی بودن می‌کشاند.» این زن‌های فیلم‌های مالیک، این زن‌ها که آن جنس جادو و رویای سینمای صامت را دارند (بارتملی آمنگال: توانایی نمایش ساحت کیهانی وجود انسان را داشتند) آن‌گاه که در سمت طبیعت‌اند، زیستی «جان فورد»گونه را تصویر می‌کنند، مادرترین زن‌های سینما (جسیکا چستینِ «درخت زندگی»، این بزرگترین دستاوردهای سینمای هزاره‌ی سوم)؛ سمت فرهنگ که می‌روند، شکستنی می‌شوند، آنتی‌پوکوهانتس‌‌هایی فرسنگ‌ها، ساعت‌ها دور از چشم‌اندازهای قاب‌های مالیک.

باز ویم‌وندرس زمانی گفته بود: «آن دوستی، توجه، ژرف‌بینی، اعتماد، جدیّت، آرامش و انسانیّت فیلم‌های جان فورد را گم کرده‌ایم. آن چهره‌هایی را که هرگز مصنوعی نیستند، آن چشم‌اندازهایی که هرگز پس‌زمینه‌ی ساده‌ای نیستند...»

ترنس مالیک کجای این دسته‌بندی است؟ این وسواسِ مصرانه‌، این جستجوی مدامِ او در تصویر کردن سؤال، ترنس مالیک، این «ادیسه-سیزیف» عصر مدرن.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: ترنس مالیک ، خط باریک سرخ ، نقد ، درخت زندگی ، ویم وندرس ، جان فورد ، به سوی شگفتی ،




تعداد کل صفحات : 128 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...