آسمانی به سرم نیست

،

یک شهر بود، یک نسل بود و یک سامر، یک شهسوار بود و یک سامر اخشابی. (ای لعنت به هر چه فعل ماضی)

گاهی فارسی توی چشم آدم جا نمی‌شود. خواندن‌ها و شنیدن‌ها جِر می‌زنند. دنیا گاهی زیرنوس لازم می‌شود. اوّلش که ونیز بود، آن آبراه لعنتی، آن چمدان، آن چمدان که قرار نبود وسعت تنهایی مهتاب تویش جمع شود، اصلاً قرار نبود.

و حالا هم آتلانتا، آتش و کوکتل مولوتوف. املایش درست هست؟ کوکتول مولوتوف. مسخره است، توأمان آدم را یاد غذا و کلاشینکوف می‌اندازد. مسخره است. مسخره است، فکر نمی‌کردم روزی لابه‌لای آلت+اف‌چهار قرار باشد از دیکته‌ی کوکتول مولوتف بنویسم. قرار نبود یک‌شبه تمام ونیز سراب شود.

یک سری فعل هستند که اولین تصویر با آنها، اول شخص مخاطب می‌آید (دوست داشتن مثلاً)، یک سری هم اولین تصویر با آن‌ها، سوم شخص غائب می‌آید. این‌ها بی‌شرف‌ترین فعل‌هاند. (کُشتن مثلاً)

پ.ن: برای سامر، برای آن صبح ابری اردوگاه میرزاکوچک‌خان که سر اینکه چه کسی توپ را لایه کند، دعوا گرفته بودیم.

پ.ن: کنج تنهایی من را هم این بار خود «سایه» قرار است پر کند، همان لحظه که با صدای علیرضا قربانی خوانده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود: ارغوان، این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید.... همان لحظه‌ای که «یاد رنگینی در خاطر من گریه می‌انگیزد....»

 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: سامر اخشابی ،


والتر

،

یک پرونده جدید هست که برای خودم باز کرده‌ام. فیلم‌هایی که مهتاب پیشنهاد و قلقلک می‌داد که حوالی‌شان پرسه بزنم و فرصت نشده بود، را این روزها سفر می‌کنم. (من پرونده‌هایم معمولاً اوّل گوشه‌کنار لپ‌تاپم فولدر می‌شوند و بعد اگر خیلی یواشکی بودند نَشت می‌کنند توی آلت+اف‌چهار).

«کنار برکه‌ی طلایی»، حتی اسم‌ش هم حالِ آدم را خوب می‌کند، یک‌جورهایی مزه‌ی مرّبای بهاره را می‌آورد زیر زبان آدم، چه برسد به حال و هوای هایدی‌طور فیلم. (چه برسد که این هفت هشت ماهی گمانم چهار بار «داستان توکیو» را دیده‌ام، چه برسد که از نبراسکا بازگشته‌ام، اما نبراسکا از من بازنمی‌گردد، چه برسد که این روزها دلم حتی برای میکل پیکولی در فیلم قر و فر داری چون «ما یک پاپ داریم» هم تنگ می‌شود) کاترین هپبورن، امّا کاترین هپبورن، کاترین هپبورن زندگی است، سینماست، نوشتنی نیست. هنری فوندا، هنری فوندایش که نوشتنش سخت نیست برایم، هیچ وقت سخت نبوده. خیلی ساده و بی‌امّا و اگر «بهترین» را بعدِ کسره اضافه همیشه خرجش کرده‌ام. مهتاب هم خوب می‌شناخت، (البته کلی تبصره و استثناء روی رابرت ردفورد و آلن دلون داشت، من ولی خیلی ساده و بافاصله، بی‌رقیب، برایم بهترین است) و می‌دانست چه قیمتی دارد آن خستگی باوقار مردانه پدرانه پیشادهه‌ شصتی تکرارنشدنیِ فوندا. فوندا در 76 سالگی، در نقش نورمن، غُرغُرو بودن را مردانه، لجبازی را مردانه، شکستگی را مردانه، پیر شدن را مردانه بازی! می‌کند. فوندا به‌سان تمام آن نسل جنتلمن‌های پیشادهه شصتی، لحظه لحظه حضور سینمایی‌شان در اواخر عمر همواره این دلهره‌ی مدام را برای من داشته که نکند نمایی، سکانسی خَش بیاندازد روی این تمثال‌های شخصیت. فوندا که وارد کادر می‌شود، شکوه، نجابت و امنیّت را با خود وارد فیلم می‌کند. جین فوندا هم به قول مهتاب، خود اصل جنسِ زنان دهه هشتادی است. چند بازیگر زن حق دارند که رنگ شلوارک جین کوتاه‌شان را با رنگ چشمشان سِت کنند و شیرجه بزنند توی آب دریاچه؟ چند بازیگر زن هستند که مدل موی‌شان را که در یک لانگ‌شات هم ببینیم، خودجوش توی گوش‌مان «بانی تایلر» موسیقی متن می‌شود. کاترین هپبورن، اما کاترین هپبورن، کاترین هپبورن ولی سینماست، زندگی است، نوشتنی نیست.

دو سه تا بغل، به‌خصوص آن آخری که دیزالو می‌شود به رقص نور  غروب خورشید روی دریاچه، لکنت زبان نورمن وقتی می‌خواهد اِتِل را انگلیسی تلفظ کند. آن انگشت فاک که نثار قایق موتوری می‌کنند، آن شیرجه‌ِی آخر چلسی توی آب، آن سیلی که اتل توی گوش چلسی می‌خواباند. اتِل، کاترین هپبورن، که سینماست، که زندگی است، که نوشتنی نیست. این‌ها همه باعث می‌شوند، که آخر فیلم ویرگول بیاید، نه نقطه. که بعدش شروع شود.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: کنار برکه طلایی ، on golden pond ، هنری فوندا ، کاترین هپبورن ، جین فوندا ،


امّا عاشقم

،



بابک احمدی در «تصاویر دنیای خیالی» گرترود را آمیزه‌ای از ناسازه‌ها می‌داند. «بهترین فیلم‌ها استوارند بر ناسازه‌ها، گرترود ساده است و مرموز؛ بیانی کلاسیک دارد و مدرن می‌نماید.... بازی نیناپنس رود روشنگر این ابهام است، صدایی شکننده دارد که با گفتار قاطعش همخوان نیست، لبخندی مرموز که مطایبه‌آمیز است، نگاهی مهربان که سخره‌آمیز است، شرم دخترانه‌ای که با تجربه‌های زندگی گرترود خوانا نیست. آرامش ظاهری که د تناقض است با ناآرامی درونی.»(21-22)

گرترود در آلمانی معنای «قدرت» و «با نیزه زدن» را می‌دهد. ولی نخستین تداعی برای من با «ملکه گرترود» می‌آید. مادر هملت در نمایشنامه شکسپیر. آیا دانمارک بهانه‌ی خوبی برای خیال‌بازی در این باب نیست؟ مگر نه این‌که در هر دو مرگ، عشق و مالیخولیا پررنگ‌اند؟ من ولی سینما برایم همین پرسه زدن‌هاست. گرترود (حتی آهنگ تلفظ نامش همچون ذکر است) دو سال بعد از «ژول و جیم» تروفو. کاترین، از کاترین تروفو، تا گرترود، گرترود درایر. سفری است از گوگن تا ون‌گوگ. ون‌گوگ (گرترود) و اولویّت عشق؛ گوگن (کارتین) و اولویّت آرزو. عشق و تنهایی گرترود (نقاشی ون‌گوگ) بیشتر وسیله‌ای جبرانی است تا بیان مستقیم تعارضات درونی. عشق و تنهایی کاترین (نقاشی گوگن) بیشتر بیان آن است و چنانچه آن‌را کوششی برای شفایابی قلمداد کنیم، این شفایابی به‌صورت جبران نیست، بلکه به شکل کاتارسیس است. در این وادی ترک گفتن‌ها، این دیالکتیک  بُوِش و شَوِش، همان جایی است اُزو و وندرس شانه‌به‌شانه‌ی هم سر و کله‌ی‌شان پیدا می‌شود.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: گرترود ، ژول و جیم ، کارل تئودور درایر ، بابک احمدی ، فرانسوا تروفو ،




تعداد کل صفحات : 244 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...