این زردْ دود که پوزه به شیشه‌های پنجره می‌مالد

،



گاه‌وقتی پنجره باز می‌شود

اما هوای تازه‌ای داخل نمی‌شود

پنجره، از كار افتاده

بیرون، از كار افتاده

«شعر: شهرام شیدایی؛ فیلم: صحرای سرخ»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: آنتونیونی ، صحرای سرخ ، شهرام شیدایی ،


حادثه‌ی زبان

،


پس از چنین مادری

یک راه بیشتر نداشتم

اینکه شاعر شوم.

«شعر: مارینا ایوانونا تسوتایوا؛ فیلم: پای چپ من»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: پای چپ من ، مارینا ایوانونا تسوتایوا ،


Masculin, féminin

،



پائول: اوضاع چطوره؟

رابرت(روی صندلی کافه می‌نشیند): افتضاح.

پائول: مشکل چیه؟

رابرت: به‌نظر من اصولاً تا قبل از ساعت ده همه چی افتضاح‌ست.

پائول (به پیشخدمت): یه اسپرسو

پائول(رو به رابرت): الان ده و ربعه.

رابرت: واقعاً؟ پس همه چی خوبه.

«زنانه مردانه؛ ژان لوک گدار،1966»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: زنانه مردانه ، ژان لوک گدار ،


به من فرصت بده برگردم از من

،


آیدا: الو

سهراب: سلام

آیدا: سلام

آیدا: خوبی؟

سهراب: بد نیستم. تو چطوری؟

آیدا: چطور یا چطوریا؟

سهراب: چطوریا.

آیدا: ناراحتی؟

سهراب: نه.

آیدا: نباید زنگ می‌زدم!

سهراب: چرا؟!

آیدا: آخه گفته بودی، یعنی قرار شده بود اگه مهم و ضرورتی نباشه زنگ نزنیم و اینا.

سهراب: خُب یه چی مهم بود زنگ زدی حتماً.

آیدا: آره، ببین این که آدم دلش تنگ شه، هست دیگه؟ یعنی ضرورته؟

سهراب: بعضی وقت‌ها.

آیدا: خُب همین دیگه، میشه من بعضی وقت‌ها دلم گرفت و تنگ شد، زنگ بزنم بهت؟

سهراب: باشه

آیدا: میشه بعد صدای تو مثل سهراب قبلی باشه!

سهراب: الان چجوریه؟

آیدا: الان مثل اینه که مشترک مورد نظر سهراب نمی‌باشد. نمی‌دونم، شاید واسه خط باشه. قطع می‌کنم دوباره می‌گیرم.

آیدا: الو

سهراب: سلام

آیدا: سلام. یکم حرف بزن ببینم سهرابی؟

سهراب: یه چی بپرس.

آیدا: اونجا الان چند شنبه است؟

سهراب: چهارشنبه.

آیدا: چهاشنبه صبح؟

سهراب: بعدازظهر.

آیدا: چه رنگی؟

سهراب: آبیِ کم‌رنگِ کم‌رنگ، شبیه سفید.

آیدا: فکر کنم سهرابی.

آیدا: من یه چی بگم؟

سهراب: بگو.

آیدا: الان ساعت چنده؟ 5:20. من از بیست دقیقه به پنج می‌خوام هِی زنگ بزنم بهت هی نمی‌شد. هِی بعد از دکمه سبزِ زود دکمه قرمزم رو می‌زدم. می‌ترسیدم جواب ندی، یا نه، نمی‌دونم یه چی دیگه. برق اتاق رو خاموش کردم باز نشد. دیگه کم مونده بود برم زیر تخت. بعد یاد این افتادم که تو حالت عادی هم زنگیدن این‌قدر دورِ برات.

سهراب: دو سه روزِ می‌خواستم زنگ بزنم بهت. مامانت آنژیو کرد؟

آیدا: آره خوب بود. فنر گذاشت یعنی. بعد گفته بودم بهت مامانم یه آب مروارید خفیف مادرزادی هم داره دیگه، کلیه‌هاشم سنگ داره. بعد دیشب به بابام می‌گفتم مامان این‌قدر سنگ و جواهر داره تو بدنش فکر کنم بهمون یارانه ندن.

سهراب: الان خوبه؟

آیدا: آره خوبه.

آیدا: یه چی بگم؟

سهراب: بگو.

آیدا: من این‌قدرِ دوست دارم شوفاژها رو هواگیری کنم. بعد بعضی‌ها رو باید اول پاییز هواگیری کرد.

سهراب: خُب؟

آیدا: خُب، آهان داشتم فکر می‌کردم موقع هواگیری باید چی گوش بدم. فکر کنم باید هایده گوش کنم. تو چی فکر می‌کنی؟

سهراب: همون هایده خوبه.

آیدا: من الان گوشوارهام برق زد. به نسترن گفته بودم اون موقع که تو میگی وقتی من لبخند می‌زنم گوشوارهام برق می‌زنند، یه دو سه روز سوژه کرده بودتش. چی می‌گفتیم؟ آهان، ببین، بعد داشتم فکر می‌کردم اول آدم باید «به چشم‌های تو سوگند» رو گوش بده یا «سیاه چشمون چرا»؟

سهراب: سیاه چشمون چرا.

آیدا: چرا؟

سهراب: نمی‌دونم.

آیدا: تو هم باید هواگیری کنم فکر کنم. الان ولی آوریله، تو هم که می‌گی آوریل ما حرامِ و اینا، میزاریمش واسه ماه بعد. ببین چیزه، زیاد حرف زدم نه؟ من اصلاً فکر کنم این همراه اول پول جایزه‌های این مسابقه میلیونر شو رو از قبض موبایل‌های من در میاره. من یه چی دیگه بگم و برم، باشه؟

سهراب: بگو؟

آیدا: میشه من آخر شب چیز شم؟ یعنی دچار ضرورت و مهم و اینا آیا؟

 

پ.ن: همه‌ش برای نرگس، برای نرگسی مامان نیکو.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات


امّا تا امروز

،


می‌شد جای تمام تئولوژی‌جات و هلهله‌ی برهان‌ها، یک پوستر کری مولیگان را وصل می‌کردند دیوار، و فقط، فقط و فقط از هندسه‌ی آن خال‌های گردن و صورت‌ش می‌گفتند، می‌گفتند از این شمایل تمام و کمال برهان نظم و علیّت، می‌گفتند که چقدر تمام تاریخ زیبایی‌شناسی از بومگارتن گرفته تا دلوز در مقابل همین چند نقطه حقیرند. دیگر باقی‌اش بماند، آن انگشتانی که پشت گردن لای موهایش می‌برد، آن چشم‌ها و لب‌هایی که جمع، آن لبخندی که تراز و معیار زنانگی است بماند. مولیگان در حدی به شکل جنون‌آوری زن است که مردهای دور و برش سراب‌وار مردتر به نظر می‌رسند، مولیگان در سطح وصف‌ناپذیری زن است که «بقیه»، چه مرد، چه زن، گویا صرفاً یک سفسطه‌ی جنسی‌اند. مولیگان که لبخند در نوشتن، در تلفظ نام‌ش هم ضرورتی است. مولیگان که وقتی سرش را پایین می‌اندازد، وقتی ریز می‌خندد، خمس و زکات بر آدم واجب می‌شود.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: کری مولیگان ،


پیغمبر سورئالیسم

،



جورج اُرول در بخشی از کتاب «مزایای مرد روحانی» به نقد و بررسی اتوبیوگرافی سالوادور دالی پرداخته است. اُرول از یک‌سو اصولاً نگرش مثبتی به اتوبیوگرافی نویسی ندارد: «شرح‌حال‌نگاری از خود، تنها هنگامی مورد اعتماد است که موضوعی شرم‌آور را برملا می‌کند» و از سوی دیگر ضمن تحسین آثار دالی، شرح‌حال نوشته‌ی او را یک بازنگاری رمانتیک می‌داند و با اشاره به خودشیفتگی‌ای که دالی از اقرار به آن ابایی نداشت،(مدت‌ها پیش از آن‌که بدانم در چه زمینه‌ای نابغه‌ام، می‌دانستم نابغه‌ام) شرح‌حال او را صرفاً نوعی استریپ‌تیز آرایش شده می‌نامد. ولی در پایان آن را اثری مهم می‌شمارد «این‌که کدام یک از آن‌ها واقعی است یا تخیلی، مهم نیست؛ نکته آن است که آنچه در این کتاب آمده، همان چیزهایی است که دالی دوست داشته انجام بدهد».

قسمت‌هایی از نوشته‌ی ارول که در شماره 18 ارغنون با عنوان «جواز شاعرانه» ترجمه شده است:

وقتی به عرصه می‌رسد، دختری بی‌قرارانه عاشقش می‌شود. دالی از آن رو که دخترک را به هیجان درآورد، او را می‌بوسد و نوازشش می‌کند. امّا از آن پیشتر نمی‌رود. او تصمیمی می‌گیرد این رفتار را پنج سال ادامه دهد (و آن را «برنامه پنج ساله» می‌نامد) از تحقیر دختر و احساس قدرت خویش لذّت می‌برد. دالی به تکرار به دختر می‌گوید که پس از پنج سال ترکش خواهد کرد و چون این موعد فرا می‌رسد، چنین می‌کند.

تا بزرگی به خودارضایی ادامه می‌دهد و از آن لذّت می‌برد. این کار را در جلوی آینه‌ای انجام می‌دهد. امّا ظاهراً تا سی‌سالگی در روابط جنسی معمولی خویش ناکام بوده است. زمانی که نخستین بار همسر آینده‌اش، گالا را می‌بیند، به شدّت وسوسه می‌شود او را از پرتگاهی به زیر افکند. دالی می‌داند که گالا منتظر انجام کاری از سوی اوست. بعد از اولین بوسه چنین اعتراف می‌کند.

سرِ گالا را عقب کشیدم. در حالی که موهایش را کشیدم و با تشنّج بسیار برخود می‌لرزیدم، دستور دادم: حالا به من بگو از من می‌خواهی با تو چه کنم؟ امّا آرام بگو، به چشم‌هایم نگاه کن، با خام‌ترین و شهوت‌انگیزترین کلماتی که برای هر دویِ ما به غایت شرم‌آور باشد... سپس گالا با تبدیل آخرین بارقه‌های لذت به نور تند جباریت خویش، به من پاسخ داد: می‌خواهم مرا بکشی.

دالی از این پیشنهاد تا حدّی سر می‌خورد زیرا ان همان کاری بود که خود می‌خواست بکند. به فکر می‌افتد که او را از برج ساعت کلیسای جامع تولدو پایین اندازد. امّا از این کار منصرف می‌شود.

(عکس: دالی و گالا؛ گالا قبل از دالی همسر پل الوار بود- ارغنون، شماره 18، پاییز 1380، ترجمه‌ی ابوتراب سهراب و کامیار عابدی)

 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: سالوادور دالی ، جورج ارول ، گالا دالی ، پل الوار ،




تعداد کل صفحات : 130 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...