Hotel Chevalier

،


لینک دانلود: Peter Sarstedt: Where Do You Go To





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: Where Do You Go To (My Lovely)? ، Peter Sarstedt ، دانلود ، وس اندرسون ،


دوره

،



یک روز باید بشینم مفصل بنویسم که اگر هایدگر، کلاه‌قرمزی را دیده بود، به جای «دازاین» در «هستی و زمان» می‌نوشت «فامیل دور»، این حضور فامیل دور در جهان و پرت شدنش در هستی از آن در، غم غربت دور هایدگروار، این پدیدارشناسی مدام چی شده‌؟مآبانه‌اش و همچنین مکاشفه‌گری زبان درگری!

پسرعمه‌زا ولی صاف از میان «زایش تراژدی» نیچه بیرون می‌جهد. یک دیونیزوس آری گوی قرن بیست‌و‌یکمی که همچون نیای یونانیش از راز دنیای پنهان باخبر است. این نیروی وحشی و غریزی و شوق و شور زندگی، همان هنرمند-فیلسوف «چنین گفت زرتشت» است که حالت موسیقیایی دارد و می‌داند رستگاری رقصیدن را (نیچه: رقص بی‌پایانی جسم در فضا را نمایان می‌کند) و آن زمان که دروغ می‌گوید (اسباب‌بازی دختر همسایه) هم خود می‌داند که راست نمی‌گوید و این را پنهان نمی‌کند (من خبیثم). او فراسوی نیک و بد است.

می‌شود باز نوشت، از وجهه افلاطونی پسرخاله، این که یک جایی بین پوئسیس و پراکسیس گیر کرده تا پُست‌مدرن‌هایی مثل جیگر(دنیای انگاره‌ای لاکان) ....





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: هایدگر ، دازاین ، نیچه ، کلاه قرمزی ، فامیل دور ،


Yeah, you already know how this will end

،


یک دقیقه و پنجاه و سه ثانیه اوّل‌ش را ریز ریز مزه‌مزه کنید. با همین عکس شروع کنید. اینجا که شانه‌ی بوچ، اتا را مجاب می‌کند(شانه‌ی یک مرد، یک چیزی است مشابه حوالی استخوان ترقوه‌ی یک زن: هر کس هندسه نمی‌داند ادامه این پُست را نخواند). بعد که آن لحظه‌ی لعنتی رسید، همان لحظه‌ی it's all in place, it's all laid out ، همان لحظه که موسیقی تمام شنواییتان را نئشه کرده، پناه ببرید به عکس پایین، اینجا که اتا: هِی! ساندنس: هوم؟ اتا:من ممکنه از پیشت برم. ساندنس: منظورت خونه‌ست؟ اتا: در موردش فکر می‌کردم. ساندنس: هر جور میل‌ته، اتا. اتا: شاید برم. ساندنس: هِی! بوچ: هوم؟ ساندنس: اتا داره فکر می‌کنه که شاید از پیش ما بره برگرده خونه. بوچ: هر جور میلشه. اتا: پس من میرم.

لینک دانلود: DeVotchKa-All the Sand In All the Sea




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: DeVotchKa ، ساندنس کید و بوچ کسیدی ، دیوتچکا ،


خوف خلافت

،

ولفهات پانن‌برگ در مجموعه‌‌ی «وحی به مثابه تاریخ» بر این نظر اصرار می‌ورزد که «پرسش خداوند- یعنی همان پرسش اصلی الهیات- به هیچ وجه مسئله‌ی خاص «دینداران» یا کسانی نیست که تصادفاً به چنین پرسش‌هایی علاقه‌مندند. این پرسش از درون ساختار هستی بشری برمی‌خیزد و از این‌رو بنیانی‌ترین و عام‌ترین مسئله کل بشریّت است».

کریستین مونجیو در «آن‌سوی تپه‌ها»، همانند هر انسان عصر جدید با این حقیقت روبروست که ما دیگر نمی‌توانیم معنی‌دار بودن اصطلاح «خدا» را پیش‌فرض بگیریم. «آیا خدا همان‌طور هست که ....؟» برشت زمانی در ارتباط با سؤالی که دورنمات مطرح کرده بود: «آیا هنوز هم ممکن است جهان امروز از راه تئاتر تصویر کرد یا نه؟» نوشته بود که «سؤال جالب توجهی است، و به‌نظر من باید مجازش دانست چون دیگر مطرح‌ش کرده‌اند»

این که مونجیو نسبت به دین و الهیات، رویکرد و نگاهی منفی داشته یا نه، همان‌قدر پرسشی کلیشه‌ای است پشت کردن به جهان خود می‌تواند کنشی مثبت یا منفی باشد. اگر منفی باشد از حد کلبی مسلکی صرف فراتر نمی‌رود. و اگر مثبت باشد، کنشی است مبتنی بر انتظار و امید که معطوف به ماورای جهان است. (مگر نه این‌که منشاء دین متعلق به قلمرویی است که تمنّا و امید معطوف بدان‌ند.)

گره، سؤال، و پاسخ همه در خود تاریخ‌اند. پانن‌برگ می‌نویسد که «ما چیزی را از دست داده‌ایم و اکنون باید مسیری را بازپیماییم که آدمیان با گذر از آن سخن گفتن از خدا را آغاز کردند.» هر نگاه و رویکردی که این بافت تاریخی را کم‌رنگ ببیند، گریزی از آن سؤال کلیشه‌ای ابولهول تاریخ نخواهد داشت. پانن‌برگ ریشه‌ی این غفلت را تا یونان باستان پی می‌گیرد، جایی که «یونانیان در تطابق با نگرش کلی خویش، تخیل و خاطره را از هم تمیز نمی‌دادند.»

این‌جاست که سر و کله‌ی پازولینی پیدا می‌شود (اصولاً همیشه سر و کله‌ی پازولینی و برشت پیدا می‌شود) پازولینی‌ای که در «انجیل به روایت متی»، با زیرکی کیفرخواست خود، علیه مسیحیت را با تاریخ مسیحیت شروع می‌کند.

پ.ن: یک جایی اوایل «صد سال تنهایی» مارکز است. آن‌جایی که اهالی ماکوندو «طاعون بی‌خوابی» گرفته‌اند و به‌ تدریج حافظه خود را از دست می‌دهند و نه تنها خاطرات، بلکه نام اشیاء را فراموش می‌کنند. (اسم چیزها را با برگه روی آن‌ها می‌نویسند) پیرزن کف‌بین روستا، برای اهالی روستا فال می‌گیرد، فال گذشته‌شان، فال گذشته‌ای که از یاد برد‌ه‌اند.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: برتولت برشت ، کریستین مونجیو ، آن سوی تپه ها ، ولفهات پانن‌برگ ، وحی به مثابه تاریخ ، گابریل گارسیا مارکز ، انجیل به روایت متی ،


اولگا، ماشا و ایرینا

،



چند خروار عشق، رویاهایی وارفته‌، آرزوهایی زنگ‌زده، زِر زدن از آرزوهای زنگ‌زده، جاده‌هایی که جِر می‌زنند، مدام جِر می‌زنند. چند خروار عشق، عشق‌های پشت در‌های بسته، عشق‌های کنج تاریک حیاط، عشق‌هایی که واژه نمی‌شوند، عشق‌هایی که دیر واژه می‌شوند، رفتن‌هایی که دیر قدم می‌شوند. چند خروار عشق، مرزِ نازکِ مبارزاتِ مدام ملال‌آور با تمکین. این‌ها همه، صدای پای چخوف است که می‌آید. چند خروار عشق. تولستوی می‌گفت «در چخوف همه چیز تا آستانه پندار واقعی است.» و در همین نهایت خلق واقعیت است که «پوچی» جوانه می‌زند.

سه خواهر‌ها برگشته‌اند. برگشته‌اند به خانه. سید علی صالحی نوشته بود که «رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد.» برگشتن هم هیچ ربطی به رفتن ندارد. آن‌ها که برمی‌گردند، لزوماً نرفته‌اند. باربارا و کارن همان‌قدر مانده‌اند که ایو رفته است. قصه قصه‌ی پوسیدگی رفتن‌ها است. «سه خواهر» جان ولز، می‌روند، کم نیستند نماهایی از فیلم که پشت فرمان اتومبیل نشسته‌اند و می‌روند. خبری از سکون، از آن تسلسل سکون چخوف نیست، می‌روند، کنار همسر سابق یا مستقبل خود در اتوموبیل نشسته‌اند می‌روند، خبری از روستاهای روسیه، و سرما و چشم‌اندازهای درختان نیست. این‌جا چشم‌انداز بیابان است، همان صحراهای آمریکایی که بودریار آن‌ها را چون درامی فوق‌العاده می‌دانست. گرمای طاقت‌فرسا است و جاده و رفتن. ولی «رفتن هیچ ربطی به رفتن ندارد.» ولی «این خانه نزدیک است»

نیاز به گفتن ندارد که قمار تداعی کردن متن چخوف شانسی برای برنده شدن بازی نمی‌گذارد. (در این بین «زنی با یک سگ» (1960) یوسیف خیفیتس یک استثناء است) فیلم جان ولز هم علی‌رغم بازی‌های خوب با چیزی به نام فیلم خوب فاصله زیادی دارد. برای منی که خیلی دلم برای یک جولیا رابرتز درست‌ و حسابی تنگ شده بود (سه‌رخ های پشت به دوربینش هنوز دست‌نیافتنی و تقلید‌ناپذیرند) حضور و بازی او دلچسب‌ترین نکته بود.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: August: Osage County ، نقد August: Osage County ، جولیا رابرتز ، آنتوان چخوف ، سه خواهر ، بودریار ،


عاشقت بودن عشق منه

،


آیدا: .....

سهراب: .....

پ.ن: مثل آن دو سه بار آخر شب، سیزیف‌وار سراغ یخچال رفتن، انتظار آن معجزه عزیز روزمره، که در یخچال را باز کنی و اتفاق بیافتد، هر بار دست از پا درازتر بازگردی و باز یک ساعت بعد برگردی سراغش، گاهی صبح‌ها آلت بعلاوه اف‌چهار را باز می‌کنم به امید این که چشم‌هایم لابه‌لای همان پُست اول لی‌لی کنند و پیدا کنند، پیدا کنند آن معجزه‌ی هر روزه‌ی روزمره‌نشدنی را که «آیدا لبخند می‌زند».




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات




تعداد کل صفحات : 127 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...