اولگا، ماشا و ایرینا

،



چند خروار عشق، رویاهایی وارفته‌، آرزوهایی زنگ‌زده، زِر زدن از آرزوهای زنگ‌زده، جاده‌هایی که جِر می‌زنند، مدام جِر می‌زنند. چند خروار عشق، عشق‌های پشت در‌های بسته، عشق‌های کنج تاریک حیاط، عشق‌هایی که واژه نمی‌شوند، عشق‌هایی که دیر واژه می‌شوند، رفتن‌هایی که دیر قدم می‌شوند. چند خروار عشق، مرزِ نازکِ مبارزاتِ مدام ملال‌آور با تمکین. این‌ها همه، صدای پای چخوف است که می‌آید. چند خروار عشق. تولستوی می‌گفت «در چخوف همه چیز تا آستانه پندار واقعی است.» و در همین نهایت خلق واقعیت است که «پوچی» جوانه می‌زند.

سه خواهر‌ها برگشته‌اند. برگشته‌اند به خانه. سید علی صالحی نوشته بود که «رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد.» برگشتن هم هیچ ربطی به رفتن ندارد. آن‌ها که برمی‌گردند، لزوماً نرفته‌اند. باربارا و کارن همان‌قدر مانده‌اند که ایو رفته است. قصه قصه‌ی پوسیدگی رفتن‌ها است. «سه خواهر» جان ولز، می‌روند، کم نیستند نماهایی از فیلم که پشت فرمان اتومبیل نشسته‌اند و می‌روند. خبری از سکون، از آن تسلسل سکون چخوف نیست، می‌روند، کنار همسر سابق یا مستقبل خود در اتوموبیل نشسته‌اند می‌روند، خبری از روستاهای روسیه، و سرما و چشم‌اندازهای درختان نیست. این‌جا چشم‌انداز بیابان است، همان صحراهای آمریکایی که بودریار آن‌ها را چون درامی فوق‌العاده می‌دانست. گرمای طاقت‌فرسا است و جاده و رفتن. ولی «رفتن هیچ ربطی به رفتن ندارد.» ولی «این خانه نزدیک است»

نیاز به گفتن ندارد که قمار تداعی کردن متن چخوف شانسی برای برنده شدن بازی نمی‌گذارد. (در این بین «زنی با یک سگ» (1960) یوسیف خیفیتس یک استثناء است) فیلم جان ولز هم علی‌رغم بازی‌های خوب با چیزی به نام فیلم خوب فاصله زیادی دارد. برای منی که خیلی دلم برای یک جولیا رابرتز درست‌ و حسابی تنگ شده بود (سه‌رخ های پشت به دوربینش هنوز دست‌نیافتنی و تقلید‌ناپذیرند) حضور و بازی او دلچسب‌ترین نکته بود.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: August: Osage County ، نقد August: Osage County ، جولیا رابرتز ، آنتوان چخوف ، سه خواهر ، بودریار ،


عاشقت بودن عشق منه

،


آیدا: .....

سهراب: .....

پ.ن: مثل آن دو سه بار آخر شب، سیزیف‌وار سراغ یخچال رفتن، انتظار آن معجزه عزیز روزمره، که در یخچال را باز کنی و اتفاق بیافتد، هر بار دست از پا درازتر بازگردی و باز یک ساعت بعد برگردی سراغش، گاهی صبح‌ها آلت بعلاوه اف‌چهار را باز می‌کنم به امید این که چشم‌هایم لابه‌لای همان پُست اول لی‌لی کنند و پیدا کنند، پیدا کنند آن معجزه‌ی هر روزه‌ی روزمره‌نشدنی را که «آیدا لبخند می‌زند».




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات


آسمانی به سرم نیست

،

یک شهر بود، یک نسل بود و یک سامر، یک شهسوار بود و یک سامر اخشابی. (ای لعنت به هر چه فعل ماضی)

گاهی فارسی توی چشم آدم جا نمی‌شود. خواندن‌ها و شنیدن‌ها جِر می‌زنند. دنیا گاهی زیرنوس لازم می‌شود. اوّلش که ونیز بود، آن آبراه لعنتی، آن چمدان، آن چمدان که قرار نبود وسعت تنهایی مهتاب تویش جمع شود، اصلاً قرار نبود.

و حالا هم آتلانتا، آتش و کوکتل مولوتوف. املایش درست هست؟ کوکتول مولوتوف. مسخره است، توأمان آدم را یاد غذا و کلاشینکوف می‌اندازد. مسخره است. مسخره است، فکر نمی‌کردم روزی لابه‌لای آلت+اف‌چهار قرار باشد از دیکته‌ی کوکتول مولوتف بنویسم. قرار نبود یک‌شبه تمام ونیز سراب شود.

یک سری فعل هستند که اولین تصویر با آنها، اول شخص مخاطب می‌آید (دوست داشتن مثلاً)، یک سری هم اولین تصویر با آن‌ها، سوم شخص غائب می‌آید. این‌ها بی‌شرف‌ترین فعل‌هاند. (کُشتن مثلاً)

پ.ن: برای سامر، برای آن صبح ابری اردوگاه میرزاکوچک‌خان که سر اینکه چه کسی توپ را لایه کند، دعوا گرفته بودیم.

پ.ن: کنج تنهایی من را هم این بار خود «سایه» قرار است پر کند، همان لحظه که با صدای علیرضا قربانی خوانده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود: ارغوان، این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید.... همان لحظه‌ای که «یاد رنگینی در خاطر من گریه می‌انگیزد....»

 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: سامر اخشابی ،


والتر

،

یک پرونده جدید هست که برای خودم باز کرده‌ام. فیلم‌هایی که مهتاب پیشنهاد و قلقلک می‌داد که حوالی‌شان پرسه بزنم و فرصت نشده بود، را این روزها سفر می‌کنم. (من پرونده‌هایم معمولاً اوّل گوشه‌کنار لپ‌تاپم فولدر می‌شوند و بعد اگر خیلی یواشکی بودند نَشت می‌کنند توی آلت+اف‌چهار).

«کنار برکه‌ی طلایی»، حتی اسم‌ش هم حالِ آدم را خوب می‌کند، یک‌جورهایی مزه‌ی مرّبای بهاره را می‌آورد زیر زبان آدم، چه برسد به حال و هوای هایدی‌طور فیلم. (چه برسد که این هفت هشت ماهی گمانم چهار بار «داستان توکیو» را دیده‌ام، چه برسد که از نبراسکا بازگشته‌ام، اما نبراسکا از من بازنمی‌گردد، چه برسد که این روزها دلم حتی برای میکل پیکولی در فیلم قر و فر داری چون «ما یک پاپ داریم» هم تنگ می‌شود) کاترین هپبورن، امّا کاترین هپبورن، کاترین هپبورن زندگی است، سینماست، نوشتنی نیست. هنری فوندا، هنری فوندایش که نوشتنش سخت نیست برایم، هیچ وقت سخت نبوده. خیلی ساده و بی‌امّا و اگر «بهترین» را بعدِ کسره اضافه همیشه خرجش کرده‌ام. مهتاب هم خوب می‌شناخت، (البته کلی تبصره و استثناء روی رابرت ردفورد و آلن دلون داشت، من ولی خیلی ساده و بافاصله، بی‌رقیب، برایم بهترین است) و می‌دانست چه قیمتی دارد آن خستگی باوقار مردانه پدرانه پیشادهه‌ شصتی تکرارنشدنیِ فوندا. فوندا در 76 سالگی، در نقش نورمن، غُرغُرو بودن را مردانه، لجبازی را مردانه، شکستگی را مردانه، پیر شدن را مردانه بازی! می‌کند. فوندا به‌سان تمام آن نسل جنتلمن‌های پیشادهه شصتی، لحظه لحظه حضور سینمایی‌شان در اواخر عمر همواره این دلهره‌ی مدام را برای من داشته که نکند نمایی، سکانسی خَش بیاندازد روی این تمثال‌های شخصیت. فوندا که وارد کادر می‌شود، شکوه، نجابت و امنیّت را با خود وارد فیلم می‌کند. جین فوندا هم به قول مهتاب، خود اصل جنسِ زنان دهه هشتادی است. چند بازیگر زن حق دارند که رنگ شلوارک جین کوتاه‌شان را با رنگ چشمشان سِت کنند و شیرجه بزنند توی آب دریاچه؟ چند بازیگر زن هستند که مدل موی‌شان را که در یک لانگ‌شات هم ببینیم، خودجوش توی گوش‌مان «بانی تایلر» موسیقی متن می‌شود. کاترین هپبورن، اما کاترین هپبورن، کاترین هپبورن ولی سینماست، زندگی است، نوشتنی نیست.

دو سه تا بغل، به‌خصوص آن آخری که دیزالو می‌شود به رقص نور  غروب خورشید روی دریاچه، لکنت زبان نورمن وقتی می‌خواهد اِتِل را انگلیسی تلفظ کند. آن انگشت فاک که نثار قایق موتوری می‌کنند، آن شیرجه‌ِی آخر چلسی توی آب، آن سیلی که اتل توی گوش چلسی می‌خواباند. اتِل، کاترین هپبورن، که سینماست، که زندگی است، که نوشتنی نیست. این‌ها همه باعث می‌شوند، که آخر فیلم ویرگول بیاید، نه نقطه. که بعدش شروع شود.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: کنار برکه طلایی ، on golden pond ، هنری فوندا ، کاترین هپبورن ، جین فوندا ،


امّا عاشقم

،



بابک احمدی در «تصاویر دنیای خیالی» گرترود را آمیزه‌ای از ناسازه‌ها می‌داند. «بهترین فیلم‌ها استوارند بر ناسازه‌ها، گرترود ساده است و مرموز؛ بیانی کلاسیک دارد و مدرن می‌نماید.... بازی نیناپنس رود روشنگر این ابهام است، صدایی شکننده دارد که با گفتار قاطعش همخوان نیست، لبخندی مرموز که مطایبه‌آمیز است، نگاهی مهربان که سخره‌آمیز است، شرم دخترانه‌ای که با تجربه‌های زندگی گرترود خوانا نیست. آرامش ظاهری که د تناقض است با ناآرامی درونی.»(21-22)

گرترود در آلمانی معنای «قدرت» و «با نیزه زدن» را می‌دهد. ولی نخستین تداعی برای من با «ملکه گرترود» می‌آید. مادر هملت در نمایشنامه شکسپیر. آیا دانمارک بهانه‌ی خوبی برای خیال‌بازی در این باب نیست؟ مگر نه این‌که در هر دو مرگ، عشق و مالیخولیا پررنگ‌اند؟ من ولی سینما برایم همین پرسه زدن‌هاست. گرترود (حتی آهنگ تلفظ نامش همچون ذکر است) دو سال بعد از «ژول و جیم» تروفو. کاترین، از کاترین تروفو، تا گرترود، گرترود درایر. سفری است از گوگن تا ون‌گوگ. ون‌گوگ (گرترود) و اولویّت عشق؛ گوگن (کارتین) و اولویّت آرزو. عشق و تنهایی گرترود (نقاشی ون‌گوگ) بیشتر وسیله‌ای جبرانی است تا بیان مستقیم تعارضات درونی. عشق و تنهایی کاترین (نقاشی گوگن) بیشتر بیان آن است و چنانچه آن‌را کوششی برای شفایابی قلمداد کنیم، این شفایابی به‌صورت جبران نیست، بلکه به شکل کاتارسیس است. در این وادی ترک گفتن‌ها، این دیالکتیک  بُوِش و شَوِش، همان جایی است اُزو و وندرس شانه‌به‌شانه‌ی هم سر و کله‌ی‌شان پیدا می‌شود.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: گرترود ، ژول و جیم ، کارل تئودور درایر ، بابک احمدی ، فرانسوا تروفو ،


این طور

،


وَه، Inside Llewyn Davis، وَه (با یک تشدید که از انتهای «و» می‌افتد روی فتحه و «ه»‌ای که توأمان محکم و محو صدا می‌شود).

خلاصه‌اش می‌شود که «خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است...». فعلاً نمی‌خواهم بنویسمش، ولی از آن‌ها است که به‌سادگی یک ماه، یک فصل سال را مصادره می‌کند، زمستان 92، اوّلین اسفند بی‌مهتاب، همان ماهی که Inside Llewyn Davis .....

آیزنشتاین زمانی راجع به لِو کوله‌شوف گفته بود: «ما فیلم می‌ساختیم، کوله‌شوف سینما می‌ساخت». برادران کوئن یک جایی حوالی همین جمله برایم تعریف می‌شوند. صحبت از فیلم نیست، داستان یک زیست سینمایی است. کوئن‌ها، این کوئن‌های بی‌شرف حجّتی‌اند که چرا می‌شود هالیوود را دوست داشت. مقایسه کنید با «جاذبه» (Gravity) فیلم‌ی که در عین بی‌تکلّفی، قِر و فر دارد، فیلمی که در عین خوب بودن، خاطره نمی‌شود، فیلمی که با همان The End تمام می‌شود. فیلمی که آخرش نقطه دارد و ویرگول نمی‌شود. (جرج کلونی‌ای (این جواد هاشمی هالیوودی) که عملاً مترسک است و نقش آفرینی خوب سندرا بولاک هم باعث نمی‌شود که من فکر نکنم که مثلاً اگر هیلاری سوانک بود، چیز بهتری درنمی‌آمد، خیلی بهتر).

نیاز داشتم که Inside Llewyn Davis خوب باشد، به‌خصوص که شب قبلش I'm so Excited پدرو آلمودوار چشم و گوشم را خراب کرده بود. از آن فیلم‌ها بود که بعدش وایتکس لازم می‌شود. در سطح رقّت‌انگیز مهرجویی‌واری مریض بود. یکی باید به آلمودوار بگوید که برگردد حوالی مادرها، خاله‌ها و دخترهایش. (آن پیراهن‌های بلند رنگارنگ گُل‌گُلی، فلفل دلمه و گوجه فرنگی، آن ماچ و بوسه‌های صدادار، آن دنیای زنانه‌ی بی‌نظیر لامانچا. مردهای آلمودوار را نمی‌فهمم.)

بهترین‌های هالیوود برای «آلت بعلاوه اف‌چهار» در سال شمسی! که گذشت:

فیلم:

Inside Llewyn Davis

Frances Ha

Nebraska

Her

کارگردانی:

Joel Coen, Ethan Coen: Inside Llewyn Davis

David Gordon Green: Prince Avalanchehe

Alexander Payne: Nebraska

فیلمنامه:

Bob Nelson: Nebraska

Noah Baumbach, Greta Gerwig: Frances Ha

Spike Jonze: Her

بازیگر نقش اصلی مرد:

Tom Hanks: Captain Phillips

Bruce Dern: Nebraska

Chiwetel Ejiofor: 12 Years a Slave

بازیگر نقش اصلی زن:

Cate Blanchett: Blue Jasmine

Julie Delpy: Before Midnight

Greta Gerwig: Frances Ha

بازیگر نقش مکمل زن:

Lupita Nyong'o: 12 Years a Slave

Carey Mulligan: Inside Llewyn Davis

Grace Gummer: Frances Ha

بازیگر نقش مکمل مرد:

Jared Leto: Dallas Buyers Club

James Gandolfini: Enough Said

Adam Driver: Frances Ha

جایزه ویژه Alt+F4 به وودی آلن، برای تمام بودن‌هایش، برای تمام ماندن‌هایش. 

پ.ن: متیو مک ناهی در باشگاه خریداران دالاس فراتر از انتظار است. ولی یک چیزی کم دارد. هفتاد هشتاد درصد راه را می‌رود ولی آن مُهر آخر را نمی‌زند. در قیاس با خودش و شاید دیگر بازیگران خوب است ولی در قیاس با پتانسیل بازیِ شخصیتی که اجرایش می‌کند نه. اتفاقی که می‌افتد همان بلایی است که سال‌ها دی‌کاپریو روی شخصیت‌های فیلم‌های اسکورسیزی می‌آورد. خیلی خوب‌اند، ولی اتفاق نمی‌شوند. سیصد تا سرعت می‌روند، ولی برای من با این جور کارکترها باید پرواز کرد.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: Inside Llewyn Davis ، برادران کوئن ، پدرو آلمودوار ، کوله شوف ، آیزنشتاین ، I's so excited ، من خیلی هیجان زده هستم ،




تعداد کل صفحات : 126 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...