نیک آدامز، قریژ قریژ دستگیره در

،


قسمت پایانی «کلبه‌ سرخپوست‌ها»ی همینگوی، سوال‌های نیک کوچولو بعد از اینکه مرد سرخپوست که تاب شنیدن فریادهای همسرش هنگام زایمان را نداشت گلوی خود را برید.

«بابا اون چرا خودشو کشت؟»

«نمی دونم، نیک. به گمونم طاقت و تحملشو نداشت.»

«بابا خیلی‌ها خودشونو می‌کشن؟»

«نه خیلی‌ها نیک.»....

توی قایق نشسته بودند، نیک در عقب، و پدرش پارو می‌زد....

در آن صبح زود روی دریاچه، نشسته در عقب قایق، و پدر پاروزنان، او خاطرجمع بود که هرگز نخواهد مرد.

یک جنس منگنه شدنش هست که، ملحفه قرار است پناهت باشد، که قرار است آخرین سنگر، تخت باشد.  که قرار است بالش واپسین شاهد باشد، شاهد قرار بی‌قراری. یک جنس منگنه شدنش هست که، یک جنس مچاله شدنش هست که تمام جغرافیای امن تخت، تمام آن اتحاد جماهیر تنهایی، به پهنای یک پلک هم جز خودت، مَحرم یاد کسی نیست. یک جنس منگنه شدن دیگر هست که: 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: کلبه‌ سرخپوست‌ها ، ارنست همینگوی ، نیک آدامز ، فیلیپ سیمور هافمن ،


Kings Of Summer

،

یک سری‌شان هستند، یک سری که همان حوالی دقیقه بیست «ای کاش» را می‌آورند روی لبت. همان حوالی دقیقه بیست لابه‌لای پلان‌ها، فریاد خفه‌ای را می‌شود شنید که «ای کاش این آقا نساخته بودش»، «ای کاش فلانی ساخته بود ... » «ای کاش حیف و میل نمی‌‌شد.»

 

«پادشاهان تابستان» از همین‌هاست. همان‌ها که اوایل‌ش می‌زنی روی Pause و یک سر می‌روی سراغ یخچال و بطری آب را ورمی‌داری و زیرلب می‌گویی کاش وُگت-رابرتز نساخته بود، کاش امضای وِس اندرسون پای فیلم بود. ساختن پادشاهان تابستان یک سال پس از «قلمروی طلوع ماه» گستاخی که نه، حماقت است. نیچه گفته بود که «نهایت پختگی یک مرد آن است که به جدیتی برسد که در کودکی هنگام بازی کردن داشته است». فیلم وگت-رابرتز همین جاست که متلاشی می‌شود، همین جا که فراموش می‌کند قضیه چقدر جدی است (اصولاً چند چیز جدی‌تر از دوپارگی دوران نوجوانی در خلقت وجود دارد؟!) فیلم وگت-رابرتز به شکل مسخرهِ آدم‌بزرگسالانه‌ای سعی می‌کند بامزه و شیرین باشد، همین‌جاست که آدم دلش هوای زیست وس اندرسونی می‌کند. دنیای دلچسب سرد و جدّی اندرسون.

پ.ن: زمانی اسکورسیزی آن آلترنیتو بود، دو سه جین قصه و زخم و قدم بود که آدم همیشه می‌گفت «ای کاش اسکورسیزی این را بسازد». کم‌کم تبدیل شد به این‌که «ای کاش اسکورسیزی پیشا«رفقای خوب» این را بسازد» بعد کم‌کم عادت کردیم به این که این ای‌کاش‌ها را خرج خود اسکورسیزی کنیم. «ای کاش اسکورسیزی پیشا«دهه نود» این را می‌ساخت. حالا اصلاً دیگر باید گفت خدابیامرز اسکورسیزی، می‌شود نذر ختم انعام کرد که دیگر نسازد، بعد خزعول رقّت‌انگیزی مثل «گرگ وال استریت» بی‌امّا و اگر می‌توان گفت که او تمام شده، گفت که به آن مرحله‌ی اسهالِ سینماییِ متعفّنِ کیمیایی-مهرجویی‌واری رسیده که فیلم‌ ساختن‌شان تنها سندی است مبنی بر اینکه «احترام گذاشتن به سلیقه‌ی دیگران» چقدر جمله‌ی بی‌منطقی است. 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: پادشاهان تابستان ، گرگ وال استریت ، مارتین اسکورسیزی ، نیچه ، وس اندرسون ، وگت-رابرتز ، قلمروی طلوع ماه ،


Hotel Chevalier

،


لینک دانلود: Peter Sarstedt: Where Do You Go To





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: Where Do You Go To (My Lovely)? ، Peter Sarstedt ، دانلود ، وس اندرسون ،


دوره

،



یک روز باید بشینم مفصل بنویسم که اگر هایدگر، کلاه‌قرمزی را دیده بود، به جای «دازاین» در «هستی و زمان» می‌نوشت «فامیل دور»، این حضور فامیل دور در جهان و پرت شدنش در هستی از آن در، غم غربت دور هایدگروار، این پدیدارشناسی مدام چی شده‌؟مآبانه‌اش و همچنین مکاشفه‌گری زبان درگری!

پسرعمه‌زا ولی صاف از میان «زایش تراژدی» نیچه بیرون می‌جهد. یک دیونیزوس آری گوی قرن بیست‌و‌یکمی که همچون نیای یونانیش از راز دنیای پنهان باخبر است. این نیروی وحشی و غریزی و شوق و شور زندگی، همان هنرمند-فیلسوف «چنین گفت زرتشت» است که حالت موسیقیایی دارد و می‌داند رستگاری رقصیدن را (نیچه: رقص بی‌پایانی جسم در فضا را نمایان می‌کند) و آن زمان که دروغ می‌گوید (اسباب‌بازی دختر همسایه) هم خود می‌داند که راست نمی‌گوید و این را پنهان نمی‌کند (من خبیثم). او فراسوی نیک و بد است.

می‌شود باز نوشت، از وجهه افلاطونی پسرخاله، این که یک جایی بین پوئسیس و پراکسیس گیر کرده تا پُست‌مدرن‌هایی مثل جیگر(دنیای انگاره‌ای لاکان) ....





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: هایدگر ، دازاین ، نیچه ، کلاه قرمزی ، فامیل دور ،


Yeah, you already know how this will end

،


یک دقیقه و پنجاه و سه ثانیه اوّل‌ش را ریز ریز مزه‌مزه کنید. با همین عکس شروع کنید. اینجا که شانه‌ی بوچ، اتا را مجاب می‌کند(شانه‌ی یک مرد، یک چیزی است مشابه حوالی استخوان ترقوه‌ی یک زن: هر کس هندسه نمی‌داند ادامه این پُست را نخواند). بعد که آن لحظه‌ی لعنتی رسید، همان لحظه‌ی it's all in place, it's all laid out ، همان لحظه که موسیقی تمام شنواییتان را نئشه کرده، پناه ببرید به عکس پایین، اینجا که اتا: هِی! ساندنس: هوم؟ اتا:من ممکنه از پیشت برم. ساندنس: منظورت خونه‌ست؟ اتا: در موردش فکر می‌کردم. ساندنس: هر جور میل‌ته، اتا. اتا: شاید برم. ساندنس: هِی! بوچ: هوم؟ ساندنس: اتا داره فکر می‌کنه که شاید از پیش ما بره برگرده خونه. بوچ: هر جور میلشه. اتا: پس من میرم.

لینک دانلود: DeVotchKa-All the Sand In All the Sea




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: DeVotchKa ، ساندنس کید و بوچ کسیدی ، دیوتچکا ،


خوف خلافت

،

ولفهات پانن‌برگ در مجموعه‌‌ی «وحی به مثابه تاریخ» بر این نظر اصرار می‌ورزد که «پرسش خداوند- یعنی همان پرسش اصلی الهیات- به هیچ وجه مسئله‌ی خاص «دینداران» یا کسانی نیست که تصادفاً به چنین پرسش‌هایی علاقه‌مندند. این پرسش از درون ساختار هستی بشری برمی‌خیزد و از این‌رو بنیانی‌ترین و عام‌ترین مسئله کل بشریّت است».

کریستین مونجیو در «آن‌سوی تپه‌ها»، همانند هر انسان عصر جدید با این حقیقت روبروست که ما دیگر نمی‌توانیم معنی‌دار بودن اصطلاح «خدا» را پیش‌فرض بگیریم. «آیا خدا همان‌طور هست که ....؟» برشت زمانی در ارتباط با سؤالی که دورنمات مطرح کرده بود: «آیا هنوز هم ممکن است جهان امروز از راه تئاتر تصویر کرد یا نه؟» نوشته بود که «سؤال جالب توجهی است، و به‌نظر من باید مجازش دانست چون دیگر مطرح‌ش کرده‌اند»

این که مونجیو نسبت به دین و الهیات، رویکرد و نگاهی منفی داشته یا نه، همان‌قدر پرسشی کلیشه‌ای است پشت کردن به جهان خود می‌تواند کنشی مثبت یا منفی باشد. اگر منفی باشد از حد کلبی مسلکی صرف فراتر نمی‌رود. و اگر مثبت باشد، کنشی است مبتنی بر انتظار و امید که معطوف به ماورای جهان است. (مگر نه این‌که منشاء دین متعلق به قلمرویی است که تمنّا و امید معطوف بدان‌ند.)

گره، سؤال، و پاسخ همه در خود تاریخ‌اند. پانن‌برگ می‌نویسد که «ما چیزی را از دست داده‌ایم و اکنون باید مسیری را بازپیماییم که آدمیان با گذر از آن سخن گفتن از خدا را آغاز کردند.» هر نگاه و رویکردی که این بافت تاریخی را کم‌رنگ ببیند، گریزی از آن سؤال کلیشه‌ای ابولهول تاریخ نخواهد داشت. پانن‌برگ ریشه‌ی این غفلت را تا یونان باستان پی می‌گیرد، جایی که «یونانیان در تطابق با نگرش کلی خویش، تخیل و خاطره را از هم تمیز نمی‌دادند.»

این‌جاست که سر و کله‌ی پازولینی پیدا می‌شود (اصولاً همیشه سر و کله‌ی پازولینی و برشت پیدا می‌شود) پازولینی‌ای که در «انجیل به روایت متی»، با زیرکی کیفرخواست خود، علیه مسیحیت را با تاریخ مسیحیت شروع می‌کند.

پ.ن: یک جایی اوایل «صد سال تنهایی» مارکز است. آن‌جایی که اهالی ماکوندو «طاعون بی‌خوابی» گرفته‌اند و به‌ تدریج حافظه خود را از دست می‌دهند و نه تنها خاطرات، بلکه نام اشیاء را فراموش می‌کنند. (اسم چیزها را با برگه روی آن‌ها می‌نویسند) پیرزن کف‌بین روستا، برای اهالی روستا فال می‌گیرد، فال گذشته‌شان، فال گذشته‌ای که از یاد برد‌ه‌اند.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: برتولت برشت ، کریستین مونجیو ، آن سوی تپه ها ، ولفهات پانن‌برگ ، وحی به مثابه تاریخ ، گابریل گارسیا مارکز ، انجیل به روایت متی ،




تعداد کل صفحات : 127 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...