غلظت بلوغ

،

وس اندرسون، مورد عزیر وس اندرسون: The Grand Budapest Hotel احتمالاً بیش از پیش موافقان و مخالفان سینمای اندرسون را دوپاره می‌کند. دنیای به غایت شخصی اندرسون عملاً امکان برقراری دیالوگ را بین این دو دسته از بین می‌برد چرا هرآن‌چه‌که یک دسته ضعف و ایراد فیلم می‌دانند دقیقاً دلیل اصلی‌ای‌ست که دسته‌ی دیگر واله‌ی آن شده‌اند. وس اندرسون، وس اندرسون که به شکل دلچسبی در آستانه‌ی هشت سالگی مانده، همان حوالی واپسین‌ سال‌های کودکی اردو زده. وس اندرسون که تمام سینمای‌ش حال و هوای کودکی را دارد که سر سفره‌ی شام لج کرده و برگشته به اتاقش و عروسک‌ها و ماشین‌هایش را جمع کرده تو بغلش رفته زیر پتو و یا زیر تخت و قصه می‌سازد. وس اندرسون که در او همه‌چیز تا نهایت بلوغ، کودکانه است. چنین دنیای کودکانه‌ی ذاتاً اپیزودیک است، اپیزودیک نه در داستان یا فرم، بلکه از همان جنس چشم‌چرانی کودکانه در زمان و مکان. اندرسون این‌بار تا بدانجا پیش رفته که با جمع عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌های محبوب همیشگی‌اش (بیل موری، ادوارد نورتون، تیلدا سوینتون و ...) به‌نظر میزانسن‌ش صفحه‌ی منچ است و دارد مار و پله بازی می‌کند. برای اندرسون هشت ساله‌ی ما قطار، آسانسور، دوربین، پله و .... این‌ها خودشان به تنهایی درام هستند، چه برسد به جادوی یکی بود یکی نبود ..... 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: The Grand Budapest Hotel ، وس اندرسون ، نقد ، هتل بزرگ بوداپست ،


همین

،

شریف‌ترین و طرفدار‌ترین طرفدارای‌ها برای من، از توی همان کوچه شروع می‌شود. کوچه، کوچه لعنتی، که بیشتر شعر است، گونه‌ای ادبی است تا یک فضای شهری. همان حوالی شیش-هفت سالگی که بزرگ‌ترها و فوتبال‌بلدهای همسایه آدم حسابت نمی‌کنند که یارت بگیرند، که بازی بدهندت(باید پسربچه باشی تا بدانی که این بزرگترین بزرگترین‌های حسرت‌های عالم است.) آن روزهای لعنتی نخودی که گهگاه یار کم میاورند، که تو نقشت از سنگ و تیرک دروازه به دروازبان ارتقا می‌یابد. که ته دلت می‌دانی باری به جهت توی تیم هستی، ولی باز توی دلت واویلاست، نینواست. که بیشترین استفاده‌ات این است که وقتی توپ افتاد خونه‌ی آقای اصلانیِ همیشه عصبانی بروی که توپ را بیاوری. که چون تو فنچ و بچه‌ای و چون یک پسربچه‌ی هفت ساله‌ی توپ لاکی دولایه به دستِ دمِ دروازه، قابی از معصومانه‌ترین حماسه‌های عالم را می‌سازد و کم‌تر نِق و فحش می‌شنود. که بیشتر از این‌که از گل خوردن و فحش بعدش استرس داشته باشی دلواپس این هستی که غروب سر برسد، که اذان بگویند، که مادرت صدایت کند، که هنوز مشق‌هایت را ننوشتی، مشق، مشق، مشق لعنتی... 
آن لابه‌لا، بعد و وسط بازی، می‌شنوی. می‌شنوی که از فوتبال می‌گویند، با شور، با شوق، با فحش. آرژانتین، مارداونا، متیوس، آلمان .... تو دیوانه شده‌ای، مجنون، مجنونی لیلی ندیده، تو عاشق ماردونا شده‌ای، چرا؟ از آرژانتین همان سفید و آبی‌اش را بلدی، مارادونا هم هنوز حتی عکس آدامس فوتبالی‌اش را ندیده‌ای. ولی تمام شده‌است، دل بسته‌ای. دل بسته‌ای به اسکیلاچی اسکیلاچی گفتن‌های مهران بعد از هر گلی که‌ می‌زد و برایت شبیه ذکر بود، و مدت‌ها بعد از آن سال‌ها دل خوشی از آلمان نداشتی، بس که سعید آلمان را دوست داشت، بس که هِی تو را بازی نمی‌داد، بس که همه چیز را می‌انداخت تقصیر تو.... کوچه، کوچه لعنتی، که عزیزترین سرخط‌ها را در آن مشق می‌کردیم «آن مرد با توپ آمد» «آن مرد گل زد»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: اسکیلاچی ،


خانه پوشالی

،

تاریخ و جهان «هندسه» نقطه عطف کم ندارد. از خوارزمی و اقلیدس گرفته تا هیپاتی و دکارت. آخرین‌ش برای من «کلیر» است. رابین رایت در House of Cards، آن زیست هندسی، تمام آن استایل‌های مهندسی شده(در کلیر نه تنها با یک هوشمندی بدنی روبرو هستیم بلکه با نوعی بدنمندی اندیشه نیز سر و کار داریم.)، تراز هرآن‌چه حضور است. بُعد پنجم است. نیچه زمانی می‌گفت «رقص بی‌پایانی جسم در فضا را نمایان می‌کند». کلیر ولی‌فراتر از این‌هاست، ذات حضور و هستی‌شناسی سکون‌ش نصف‌النهار خیلی چیزهاست. کلیر گهگاه به‌نظر یک Brand است که کهکشان با او شیک‌تر است. که باید افلاطون‌وار سردر کهکشان شیری بنویسند: «هر کس کلیر نمی‌داند وارد نشود». کلیر که آدم هوس می‌کند گالیله‌ی آن دادگاه کوفتی باشد و آن آخر فریاد بزند که زمین و منظومه شمسی که هیچ، زمان هم حول کلیر می‌چرخد (آقا ابی می‌خواند که «شب از جایی شروع میشه که تو چشم‌هات رو می‌بندی».) فوکو زمانی گفته بود : «بدن سطح منقوش به رویدادهاست». این هنوز خیلی اقلیدسی‌ است ولی، فوکو «کلیر» را ندیده بود. خواجه ولی بلد است نااقلیدسی حجت را خوب تمام کند: «که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را»





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: House of Cards ، خانه پوشالی ، کلیر ، Clair ،


دیوانه شو

،

بعد از باخت چه بکنیم؟ چه نکنیم؟

ما آتزوری‌ها «زینب»ی‌ترین طرفداران فوتبالیم که از قضا دل به «عمروعاص»‌ترین تیم دنیا بسته‌ایم. به ما ببازید دردسرش کم‌تر است تا ببریدمان. ما بعد باخت یک «نینوا»یی می‌سازیم و روایت‌های‌مان از عاشورای شکست یک «مقاتل الطالبیین» چند ده جلدی می‌شود و جوری از سانتی‌مانتالیسم به اسطوره‌سازی پل می‌زنیم و دهه‌ها شام غریبان می‌گیریم و آن «مختار» ناخودآگاه وجودمان به پر و پای‌تان می‌پیچد که پشیمان می‌شوید از بردنتان. یک درصد احتمال دهید آن دست شکسته‌ی بکن‌بائر بزرگ یا جریان کلّه‌ی زیدان عزیز برعکسش برای ما رخ داده بود. فکر می‌کنید ما مثلاً مجسمه می‌ساختیم؟ نه، ما تا الان آن ورزشگاه را «تکیه» کرده بودیم و هر سالگردش یک رمی جمرات در مقر فیفا بابت‌ش راه می‌انداختیم. ما این‌طور آدم‌هایی هستیم یعنی.

شما چه‌کار می‌کنید؟ هر کاری بکنید درست است. هر کسی هر کاری بکند درست است غیر از چیزی که تحت عنوان مشق وفاداری و تجدید میثاق بعد از باخت انجام شود. جمله‌ی مثل «ما علی‌رغم شکست پای تیم‌مان ایستاده‌ایم» چیزی است مشابه «حافظه تاریخی»، «زیرساخت‌ها»، «برنامه بلندمدت». واژه‌ها و افعال معکوس که همین که نیاز می‌بینید بیان‌ش کنید یعنی یک جای کار می‌لنگد، یعنی مشکوک‌ید، شما مگر وقت پیروزی تیم‌تان را انتخاب کرده‌اید؟ یک تیفوسی ایتالیایی اواسط دهه شصتی تا بدان‌جا پیش می‌رود که به‌جا می‌داند بپرسد: شما مگر فوتبال را بلد بودید، فوتبال را می‌فهمید وقتی که تیم‌تان را انتخاب کردید؟!!!، مگر تیم‌تان شما انتخاب نکرده بود؟ آیا؟




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: آتزوری ، تیفوسی ،


بیا بیا که نگارت شوم بیا

،

خُب قلقلک می‌دهد، قوه‌ی انتظار آدم را به خارش می‌اندازد، نه چون‌که نمایشنامه‌ی استریندبرگ را قرار است یک زن فیلم کند، نه چون که آدم کلی خاطره‌ی خوب از آن زن در قاب‌های برگمن دارد، نه چون شخصیت جان را قرار است کالین فارل بازی کند، این‌ها همه بهانه‌اند، فسانه‌اند. همه چیز زیر سر این جسیکا چاستین است. این جسیکا چاستین که نه چون آدری هپبورن آن شیطنت و شکنندگی را دارد، نه چون اینگرید برگمن اقیانوس معصومیت است، نه چون مرلین مونرو سکسی است، نه چون کیم نوواک زیبا، نه چون الیزابت تیلور فریبا، نه چون کاترین هپبورن کامل، نه چون مونیکا ویتی ناشناخته، نه چون گرتا گاربو دست‌نیافتنی، نه چون  فی داناوی یاور، نه چون آوا گاردنر رعنا، نه چون سوفیا لورن ایتالیایی، نه چون کاترین دنوو پاریسی، نه چون شرلی مک‌‌لین بامزه، نه چون جین سیبرگ بانمک، نه چون آن هاتاوی زنده، نه چون چارلیز ترون باربی، اصلاً نمی‌دانم چیست، ولی هر چه هست این روزها برای من یک سینما هست و یک جسیکا چستین، باقی دیگری‌اند، باقی بقیه‌اند، باقی غیره‌اند.





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: جسیکا چاستین ، جسیکا چستین ، میس ژولی ، استریندبرگ ،


آندرئا

،


پیرلو، آندرئا پیرلو، که از لابه‌لای خط و رنگ‌‌های رافائل، از حوالی ستون‌ها و گنبدهای برامانته و از میان پلان‌های ویسکونتی پا در جغرافیای سبز فوتبال گذاشته. پیرلو که رنگ و بوی فوتبالیست‌های دهه نود را می‌دهد. آندرئا پیرلو که آهنگ تلفظ نامش هم فوتبالیست، که اصلاً آن موها، آن نگاه‌ها، آن استایل‌ها همگی شمایل تمام کمال یک زیست فوتبالی‌اند. پیرلو، آن باله‌ی دلچسب مچ پایش قبل از ضربه زدن، پیرلو، آن سالسای ساق‌هایش قبل از استُپ توپ و آن قاب بی‌نظیر آنتونیونی‌واری که وقتی که پشت کاشته می‌ایستد، شکل می‌گیرد. آندرئا پیرلو، مونیکا ویتی دنیای فوتبال.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: آندرئا پیرلو ،




تعداد کل صفحات : 132 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...