Venus as A Boy

،

ویم وندرس زمانی گفته بود: «اگر این سده هنوز جایی برای چیزی مقدس داشته باشد، به گمان من آن چیز آثار یاسوجیرو ازو است... ». آلت بعلاوه اِف‌چهار می‌گوید اگر انسان‌هایی وجود دارند که به دیده‌ی آنان خود امر مقدس، دست‌نیافتنی شده و انسان‌های دیگری که یابنده‌ی امر مقدس را دست‌نیافتنی می‌دانند، تفاوت بین این دو دسته انسان، یکی از عمیق‌ترین تفاوت‌هایی است که می‌تواند انسان‌ها را از یکدیگر جدا کند.

برشت در مصاحبه‌ای با یرینگ گفته بود که « .... به این نتیجه می‌رسید که نمایشنامه‌نویسان کلاسیک مرده‌اند. سؤالی که بعد از این نتیجه‌گیری مطرح می‌شود این است که زمان مرگ‌شان کی بوده. به‌نظر من، آن‌ها در واقع در جنگ مرده‌اند، باید آن‌ها را در واقع از قربانیان جنگ بشمار آورد. اگر درست باشد که سربازان عازم جبهه، «فاوست» را در کوله‌پشتی خود داشته‌اند، مطمئناً آن‌هایی که از جنگ برمی‌گشتند دیگر همراهش نداشتند.»

این‌جا، همین‌جاست که «خط باریک سرخ» ترنس مالیک کلید می‌خورد. (یک جاهایی سرخ و قرمز را جای هم استفاده کنی، فحش ناموس لازم می‌شوی، این از آن‌هاست.) این‌جا، همین‌جا که یادآور آن جمله‌ی مشهور آدورنو است (پس از آشویتس شاعری ناممکن است)، همین‌جا، همین عمیق‌ترین تفاوت انسان‌هاست که سینما و دنیای مالیک همواره حوالی‌ش پرسه می‌زند. مالیک هر دو دسته را تصویر می‌کند. چرا نبرد آمریکا و ژاپن؟ می‌شود سؤال بزرگ‌تری پرسید. چرا ژاپن و ویتنام بیشتر سینما و فیلم شده‌اند؟  نکند «پرل هاربر» و «ماجرای نبرد گودال کانال» درام‌تر بوده‌اند؟! چون ویتانم طولانی‌ترین جنگ سده‌ی بیستم بوده؟ چون توجیه‌ناپذیرترین‌شان بوده؟ نه، پاسخ در حضور (سطله؟) گسترده طبیعت است. این دو جنگ، آن جغرافیا، جلوه‌ی تمام و کمال بنیادی‌ترین تقابل‌های دوگانه است: فرهنگ و طبیعت.

تمام آن غنای بصری آثار مالیک، تمام آن سینمای گریزان از کلام (نه صدا) نمایش دوپارگی مابین تقابل فرهنگ و طبیعت است. (خود زندگی و سینمای مالیک جلوه‌ی این دوپارگی نیست؟ این طبیعت‌گراترین کارگردان‌های آمریکا، فرزند یک مدیر شرکت نفتی است!) در «روزهای بهشت» عشق، در «خط باریک سرخ» جنگ، در «درخت زندگی» خانواده، در «به سوی شگفتی» اخلاق؛ همگی در تقابل دیرینه‌ی فرهنگ و طبیعت خارش می‌گیرند. مونولوگ «مارینا» را در «به سوی شگفتی» به یاد آورید: «چه نبرد ظالمانه‌ای. دو زن در من وجود دارند. یکی که تو را دوست می‌دارد و دیگری که مرا به سمت زمینی بودن می‌کشاند.» این زن‌های فیلم‌های مالیک، این زن‌ها که آن جنس جادو و رویای سینمای صامت را دارند (بارتملی آمنگال: توانایی نمایش ساحت کیهانی وجود انسان را داشتند) آن‌گاه که در سمت طبیعت‌اند، زیستی «جان فورد»گونه را تصویر می‌کنند، مادرترین زن‌های سینما (جسیکا چستینِ «درخت زندگی»، این بزرگترین دستاوردهای سینمای هزاره‌ی سوم)؛ سمت فرهنگ که می‌روند، شکستنی می‌شوند، آنتی‌پوکوهانتس‌‌هایی فرسنگ‌ها، ساعت‌ها دور از چشم‌اندازهای قاب‌های مالیک.

باز ویم‌وندرس زمانی گفته بود: «آن دوستی، توجه، ژرف‌بینی، اعتماد، جدیّت، آرامش و انسانیّت فیلم‌های جان فورد را گم کرده‌ایم. آن چهره‌هایی را که هرگز مصنوعی نیستند، آن چشم‌اندازهایی که هرگز پس‌زمینه‌ی ساده‌ای نیستند...»

ترنس مالیک کجای این دسته‌بندی است؟ این وسواسِ مصرانه‌، این جستجوی مدامِ او در تصویر کردن سؤال، ترنس مالیک، این «ادیسه-سیزیف» عصر مدرن.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: ترنس مالیک ، خط باریک سرخ ، نقد ، درخت زندگی ، ویم وندرس ، جان فورد ، به سوی شگفتی ،


آوریل در که هیچ، سر هم نمی‌شود

،


پیشکوه، تیر 92

 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: پیشکوه ، تنکابن ، شهسوار ، عکس ،


ما هیچ، ما نگاه

،


یک- در نخستین اجتماع مطبوعی‌تان گفتید «از زن‌ها شاعر در نمی‌آید» و این بحثی آفرید. آدونیس: حتماً از حرف‌های من برداشت غلطی شده است. من می‌خواستم ستایشی کرده باشم، در حالی که برداشت، کاملاً عکس آن است. من از زن در مقیاس «فرد» سخن نگفتم. از «فمینیته» یعنی «مادگی» بحث کردم. مادگی، مرکز شعر و کانون شعر است. مادگی، نماد هستی است. خواسته بودم بگویم شاعر بودن زن بسیار دشوار است. زیرا او در اصل یک شعر است. «ماهنامه چیستا؛ آبان و آذر 74؛ شماره 122 و 123»

دو- ویرجینیا وولف: «آنچه گمنامی را حتی تا قرن نوزدهم به زنان تحمیل می‌کرد، ته‌مانده‌ی همان حس پاکدامنی بود. کورر بل، جورج الیوت، ژرژ ساند، که همه‌ی آن‌ها به گواهی نوشته‌های‌شان قربانی کشمکش درونی بودند، بیهوده کوشیدند با استفاده از نام مردان پشت نقابی پنهان شوند. آن ها به این ترتیب به این سنت که شهرت برای زن زشت و زننده است احترام می‌گذاشتند، سنتی که مردان از آن به شدت حمایت می‌کردند، حتی اگر به دست آن‌ها ابداع نشده بود. (پریکلس، مردی که خود بسیار بر سر زبان‌ها بود، می‌گفت مهم‌ترین موفقیت برای زن این است که درباره‌ی او صحبت نشود.) «اتاقی از آن خود»

سه- سیلویا پلات: آخ کوتوله من، حالم بد است.

                      یک قرص خورده‌ام

                     تا بکُشم 

                     حس نازک کاغذی را «سرود مرغ آتش؛ رقیه قنبرزاده»

چهار- سیکسو در مقاله‌ی «خنده ی میدوسا» می‌گوید: بدون حضور وافر دیگری و تنوع و کثرت سوژه‌ی مداخله کننده، هیچ مداخله‌ای اعم از فلسفی یا شعری ممکن نیست». سیکسو «نوشتار زنانه» را پیشنهاد می کند.

پنج- دیوید هالبروک: سیلویا پلات شاعری است که به صورتی خودستایانه از دیگران مونث‌تر است.

شش- فروغ: و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی/ و ای جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها «وهم سبز، تولدی دیگر»

هفت- سیلویا پلات: از دل خاکستر با گیسوان سرخ برمی‌خیزم و مردان را چون هوا می‌بلعم «بانو لازاراس»

هشت- فروغ: من خوشه‌های نارس گندم را/به زیرپستان میگیرم/و شیر میدهم... «تنها صداست که می ماند/ در آستانه‌ی فصلی سرد...»

9- سیمین دوبووار: ما زن به دنیا نمی آییم. ما زن می‌شویم.

ده- ویرجینیا وولف: تا به آنجا پیش می‌روم که فکر می‌کنم «گمنام»، که آن همه شعر بدون امضا سروده است، اغلب زن بوده.«اتاقی از آن خود»

 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات


مغز اینشتین

،



رولان بارت: می‌دانیم که در رمان‌های علمی-تخیلی، ابرمردها همواره دچار شیئی‌شدگی هستند. آینشتاین نیز چنین است: او را برای دیگران به‌وسیله‌ی مغزش توضیح می‌دهند؛ عضوی مربوط به تاریخ انسان‌شناسی و به‌راستی شیئی برای نمایش در موزه.... آینشتاین خود نیز با هدیه کردن مغزش، خویش را در اختیار افسانه‌پردازی‌ها قرار داد و اینک دو بیمارستان انگار بر سر ماشینی غیر عادی که سرانجام می‌توان آن را پیاده کرد، بر سرش با یکدیگر دعوا می‌کنند. تصویری او را در حالت درازکشیده نشان می‌دهد. موهای سرش به‌خاطر سیم‌های برق دستگاه سیخ‌شده است و از او می‌خواهند که به «نسبیت» فکر کند تا امواج مغزش را ثبت می‌کنند. (ولی در واقع «فکر کردن به» دقیقاً چه معنایی دارد؟) حتماً می‌خواهند به ما بفهمانند که بی‌شک نوار مغزی بسیار پیچیده‌تر از آن است که «نسبیت» به عنوان یک موضوع پیچیده به پایش برسد. خود فکر نیز به این ترتیب به عنوان چیزی از جنس انرژی و فرآورده‌ی قابل اندازه‌گیری یک دستگاه پیچیده معرفی می‌شود (چیزی شبه الکتریکی) که ماده‌ی مغزی را به نیرو تبدیل می‌کند.... به‌نظر می‌رسید چیزی که این ماشین نابغه تولید می‌کرد معادله بود.




دنیا از اسطوره‌ی اینشتین تصویری از دانایی فروکاسته به یک فرمول را گرفته است. راز یگانه‌ای در مورد جهان وجود دارد و این راز در یک کلمه می‌گنجد... فرمول تاریخیE=mc2  به کمک سادگی نامنتظرش تقریباً ایده‌ی ناب کلید را تقویت کرد؛ کلیدی ساده، تک‌بُعدی، از جنس یک نوع فلز که به سادگی اعجاب‌انگیزی دری را که قرن‌ها بشر کوبیده بود، می‌گشاید. تصویرپردازی از آینشتاین بیانگر آن است که: آینشتاین، هنگامی که در عکس‌ها دیده‌ می‌شود، کنار تخته سیاهی پر از نشانه‌های ریاضیِ آشکارا پیچیده ایستاده است: اینشتین، هنگامی که در طرح‌های ترسیم شده دیده می‌شود، یعنی اینشتینی که وارد قلمرو افسانه شده است، این بار هم با گچی در دست ولی روی تابلویی خالی، گویی بی‌هیچ مقدمه‌ای فرمول سحرآمیز جهان را نوشته است....




ولی از آن‌جا که دنیا ادامه دارد و پژوهش همچنان روبه‌رشد است و باید سهم مابعدالطبیعه را نیز حفظ کرد، چند تایی ناکامی هم برای اینشتین ضروری است: می‌گویند که اینشتین مرده است بی‌آنکه بتواند «فرمول دربردارنده‌ی راز جهان» را کشف کند. در نهایت جهان مقاومت کرده است؛ به زحمت نفوذ در آن صورت گرفته است، راز دوباره سر به مهر شده و حرف رمز ناقص بوده است. به این ترتیب اینشتین به مذاق اسطوره کاملاً خوش می‌آید چرا که اسطوره تناقض‌ها را به باد تمسخر می‌گیرد بی‌آن‌که امنیتی خوش‌بینانه برقرار کند.«اسطوره- امروز، رولان بارت»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: رولان بارت ، اسطوره ، اینشتین ،


نیک آدامز، قریژ قریژ دستگیره در

،


قسمت پایانی «کلبه‌ سرخپوست‌ها»ی همینگوی، سوال‌های نیک کوچولو بعد از اینکه مرد سرخپوست که تاب شنیدن فریادهای همسرش هنگام زایمان را نداشت گلوی خود را برید.

«بابا اون چرا خودشو کشت؟»

«نمی دونم، نیک. به گمونم طاقت و تحملشو نداشت.»

«بابا خیلی‌ها خودشونو می‌کشن؟»

«نه خیلی‌ها نیک.»....

توی قایق نشسته بودند، نیک در عقب، و پدرش پارو می‌زد....

در آن صبح زود روی دریاچه، نشسته در عقب قایق، و پدر پاروزنان، او خاطرجمع بود که هرگز نخواهد مرد.

یک جنس منگنه شدنش هست که، ملحفه قرار است پناهت باشد، که قرار است آخرین سنگر، تخت باشد.  که قرار است بالش واپسین شاهد باشد، شاهد قرار بی‌قراری. یک جنس منگنه شدنش هست که، یک جنس مچاله شدنش هست که تمام جغرافیای امن تخت، تمام آن اتحاد جماهیر تنهایی، به پهنای یک پلک هم جز خودت، مَحرم یاد کسی نیست. یک جنس منگنه شدن دیگر هست که: 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: کلبه‌ سرخپوست‌ها ، ارنست همینگوی ، نیک آدامز ، فیلیپ سیمور هافمن ،


Kings Of Summer

،

یک سری‌شان هستند، یک سری که همان حوالی دقیقه بیست «ای کاش» را می‌آورند روی لبت. همان حوالی دقیقه بیست لابه‌لای پلان‌ها، فریاد خفه‌ای را می‌شود شنید که «ای کاش این آقا نساخته بودش»، «ای کاش فلانی ساخته بود ... » «ای کاش حیف و میل نمی‌‌شد.»

 

«پادشاهان تابستان» از همین‌هاست. همان‌ها که اوایل‌ش می‌زنی روی Pause و یک سر می‌روی سراغ یخچال و بطری آب را ورمی‌داری و زیرلب می‌گویی کاش وُگت-رابرتز نساخته بود، کاش امضای وِس اندرسون پای فیلم بود. ساختن پادشاهان تابستان یک سال پس از «قلمروی طلوع ماه» گستاخی که نه، حماقت است. نیچه گفته بود که «نهایت پختگی یک مرد آن است که به جدیتی برسد که در کودکی هنگام بازی کردن داشته است». فیلم وگت-رابرتز همین جاست که متلاشی می‌شود، همین جا که فراموش می‌کند قضیه چقدر جدی است (اصولاً چند چیز جدی‌تر از دوپارگی دوران نوجوانی در خلقت وجود دارد؟!) فیلم وگت-رابرتز به شکل مسخرهِ آدم‌بزرگسالانه‌ای سعی می‌کند بامزه و شیرین باشد، همین‌جاست که آدم دلش هوای زیست وس اندرسونی می‌کند. دنیای دلچسب سرد و جدّی اندرسون.

پ.ن: زمانی اسکورسیزی آن آلترنیتو بود، دو سه جین قصه و زخم و قدم بود که آدم همیشه می‌گفت «ای کاش اسکورسیزی این را بسازد». کم‌کم تبدیل شد به این‌که «ای کاش اسکورسیزی پیشا«رفقای خوب» این را بسازد» بعد کم‌کم عادت کردیم به این که این ای‌کاش‌ها را خرج خود اسکورسیزی کنیم. «ای کاش اسکورسیزی پیشا«دهه نود» این را می‌ساخت. حالا اصلاً دیگر باید گفت خدابیامرز اسکورسیزی، می‌شود نذر ختم انعام کرد که دیگر نسازد، بعد خزعول رقّت‌انگیزی مثل «گرگ وال استریت» بی‌امّا و اگر می‌توان گفت که او تمام شده، گفت که به آن مرحله‌ی اسهالِ سینماییِ متعفّنِ کیمیایی-مهرجویی‌واری رسیده که فیلم‌ ساختن‌شان تنها سندی است مبنی بر اینکه «احترام گذاشتن به سلیقه‌ی دیگران» چقدر جمله‌ی بی‌منطقی است. 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: پادشاهان تابستان ، گرگ وال استریت ، مارتین اسکورسیزی ، نیچه ، وس اندرسون ، وگت-رابرتز ، قلمروی طلوع ماه ،




تعداد کل صفحات : 128 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...