دیوانه شو

،

بعد از باخت چه بکنیم؟ چه نکنیم؟

ما آتزوری‌ها «زینب»ی‌ترین طرفداران فوتبالیم که از قضا دل به «عمروعاص»‌ترین تیم دنیا بسته‌ایم. به ما ببازید دردسرش کم‌تر است تا ببریدمان. ما بعد باخت یک «نینوا»یی می‌سازیم و روایت‌های‌مان از عاشورای شکست یک «مقاتل الطالبیین» چند ده جلدی می‌شود و جوری از سانتی‌مانتالیسم به اسطوره‌سازی پل می‌زنیم و دهه‌ها شام غریبان می‌گیریم و آن «مختار» ناخودآگاه وجودمان به پر و پای‌تان می‌پیچد که پشیمان می‌شوید از بردنتان. یک درصد احتمال دهید آن دست شکسته‌ی بکن‌بائر بزرگ یا جریان کلّه‌ی زیدان عزیز برعکسش برای ما رخ داده بود. فکر می‌کنید ما مثلاً مجسمه می‌ساختیم؟ نه، ما تا الان آن ورزشگاه را «تکیه» کرده بودیم و هر سالگردش یک رمی جمرات در مقر فیفا بابت‌ش راه می‌انداختیم. ما این‌طور آدم‌هایی هستیم یعنی.

شما چه‌کار می‌کنید؟ هر کاری بکنید درست است. هر کسی هر کاری بکند درست است غیر از چیزی که تحت عنوان مشق وفاداری و تجدید میثاق بعد از باخت انجام شود. جمله‌ی مثل «ما علی‌رغم شکست پای تیم‌مان ایستاده‌ایم» چیزی است مشابه «حافظه تاریخی»، «زیرساخت‌ها»، «برنامه بلندمدت». واژه‌ها و افعال معکوس که همین که نیاز می‌بینید بیان‌ش کنید یعنی یک جای کار می‌لنگد، یعنی مشکوک‌ید، شما مگر وقت پیروزی تیم‌تان را انتخاب کرده‌اید؟ یک تیفوسی ایتالیایی اواسط دهه شصتی تا بدان‌جا پیش می‌رود که به‌جا می‌داند بپرسد: شما مگر فوتبال را بلد بودید، فوتبال را می‌فهمید وقتی که تیم‌تان را انتخاب کردید؟!!!، مگر تیم‌تان شما انتخاب نکرده بود؟ آیا؟




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: آتزوری ، تیفوسی ،


بیا بیا که نگارت شوم بیا

،

خُب قلقلک می‌دهد، قوه‌ی انتظار آدم را به خارش می‌اندازد، نه چون‌که نمایشنامه‌ی استریندبرگ را قرار است یک زن فیلم کند، نه چون که آدم کلی خاطره‌ی خوب از آن زن در قاب‌های برگمن دارد، نه چون شخصیت جان را قرار است کالین فارل بازی کند، این‌ها همه بهانه‌اند، فسانه‌اند. همه چیز زیر سر این جسیکا چاستین است. این جسیکا چاستین که نه چون آدری هپبورن آن شیطنت و شکنندگی را دارد، نه چون اینگرید برگمن اقیانوس معصومیت است، نه چون مرلین مونرو سکسی است، نه چون کیم نوواک زیبا، نه چون الیزابت تیلور فریبا، نه چون کاترین هپبورن کامل، نه چون مونیکا ویتی ناشناخته، نه چون گرتا گاربو دست‌نیافتنی، نه چون  فی داناوی یاور، نه چون آوا گاردنر رعنا، نه چون سوفیا لورن ایتالیایی، نه چون کاترین دنوو پاریسی، نه چون شرلی مک‌‌لین بامزه، نه چون جین سیبرگ بانمک، نه چون آن هاتاوی زنده، نه چون چارلیز ترون باربی، اصلاً نمی‌دانم چیست، ولی هر چه هست این روزها برای من یک سینما هست و یک جسیکا چستین، باقی دیگری‌اند، باقی بقیه‌اند، باقی غیره‌اند.





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: جسیکا چاستین ، جسیکا چستین ، میس ژولی ، استریندبرگ ،


آندرئا

،


پیرلو، آندرئا پیرلو، که از لابه‌لای خط و رنگ‌‌های رافائل، از حوالی ستون‌ها و گنبدهای برامانته و از میان پلان‌های ویسکونتی پا در جغرافیای سبز فوتبال گذاشته. پیرلو که رنگ و بوی فوتبالیست‌های دهه نود را می‌دهد. آندرئا پیرلو که آهنگ تلفظ نامش هم فوتبالیست، که اصلاً آن موها، آن نگاه‌ها، آن استایل‌ها همگی شمایل تمام کمال یک زیست فوتبالی‌اند. پیرلو، آن باله‌ی دلچسب مچ پایش قبل از ضربه زدن، پیرلو، آن سالسای ساق‌هایش قبل از استُپ توپ و آن قاب بی‌نظیر آنتونیونی‌واری که وقتی که پشت کاشته می‌ایستد، شکل می‌گیرد. آندرئا پیرلو، مونیکا ویتی دنیای فوتبال.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: آندرئا پیرلو ،


نیستی و

،


از «سرگیجه» و آن پایان تکرارنشدنی که تمایز مادلین و جودی برای اسکاتی زائل می‌شود، که «دیگری» مادلین محو می‌شود، که عملاً آن چیزی رخ می‌دهد که هگل «فقدانِ فقدان» می‌نامد، گرفته تا سولاریس تارکوفسکی که این بار در سطحی به غایت غریب و ژرف‌تر، کریس لابه‌لای «هری»‌هایی که نیست و تکثیر می‌شوند، لابه‌لای هری و دیگری‌های هری که گویا لای‌شان کاربُن گذاشته‌اند، که بی‌هیچ تمایزی خلق می‌شوند (و طبیعتاً بی‌هیچ معنا؛ چرا که متمایز بودن و معنادار بودن یکی است) دست و پا می‌زند. «هری» که «تنهایی» است، تنهایی‌ای که بدن در آورده و سولاریس سراسر شعر سپیدی است در رابطه با جسمانیّت تنهایی. و این آخری «her» که از حوالی آن دیالوگ دکتر «سارتوریوس» سولاریس شروع می‌شود که رو به کریس می‌گوید «یک مشکل علمی رو تبدیل به یک ماجرای عاشقانه نکن» و ویروس تکثیر هر آنچه   her را به نهایت اسکیزو «we» می‌رساند، می‌شود صدای قلم امیلی دیکینسون را روی برگه‌ی کاغذ شنید کهIt might be lonelier Without the Loneliness




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: Her ، سولاریس ، سرگیجه ، تارکوفسکی ، آلفرد هیچکاک ، اسپایک جونز ، امیلی دیکینسون ،


تَرَک

،


آلن بدیو در پاسخ به این سؤال که چرا شخصیت «احمد» در سری نمایشنامههای چهارگانهاش شخصیتی الجزایری است میگوید: «اگر آلمانی بودم، احمد احتمالاً ترک میشد؛ اگر بلژیکی بودم، مراکشی؛ ، اگر شهروند ایالات متحده بودم، مکزیکی؛ و اگر ایتالیایی بودم، شاید کافی بود او سیسیلی باشد یا مثلاً زادهی ناپل.» دیوار است. همه جا این «دیوار» است، که محمل کنش و درام است. این مرز حاشیه و مرکز و نشتیهایشان از هومر و یونان گرفته که قهرمانان و پیشبرندگان ماجرا ماحصل آمیزیش و نشتی بزرگترین دیوارها بودند: خدایان و انسان: هرکول، هرمس و ... همگی از دل چنین همبستر شدنهایی بیرون آمدهاند. (زئوس و آلکمنه؛ زئوس و مایا). شاهنامه و درون مایه ملّی و میهنی آن، دیوار را به شکل کلاسیکتری ارائه میدهد. رستم و سیاوش، زایش، ازدواج و حتی محل تولدشان در همین مرز و حاشیه دیوار است (توران، زابل و.... ). «بازی‌های تاج و تخت» گنجینه و جولان‌گاه این دیوارهاست. از همان نمونه‌ی جسمیّت یافته‌اش، که مرز وحشی‌ها و انسان‌هاست، مرز افسانه و واقعیت است، تا بیشمار دیوار لابه لای آدم‌ها. فیلم از یک سو ماجرای نبرد هفت اقلیم است، لنیسترها، تارگرین‌ها، استارک‌ها و دورن‌ها و غیره و از سوی دیگر یک دیوار بیشتر در کار نیست. دیواری که یک سمتش امثال دنریس تارگرین، ند استارک، تایوین لنیستر در یک اردو قرار می‌گیرند در سمت دیگر «اسنو»ها، حرامزاده‌ها، اخته‌ها، همجنس‌بازها، کوتوله‌ها، وحشی‌ها و .....

در این بین از تیرین لنستر کوتوله گرفته تا جان اسنو (که حاصل آمیزش حاشیه و متن است. و حتی آن سه اژدها که از دل سوگواری دنریس تارگرین (شمایل ناب‌ترین و اصیل‌ترین خونِ یک سمت دیوار) برای دروگو دوتراکی (که تمام حضور و زیستش نماد و چکیده حاشیه است) زاده می‌شوند) کنش را پیش می‌برند. قصه قصه‌ی این موجودات مرزی، بیگانه و در عین حال بومی، کهن و در عین حال معاصر است. حتی اهالی متن، این ساکنان مرکز و وارثان اصالت آن‌ها برای رسیدن به مقصد، برای بزرگ شدن، برای پیروزی در آزمون، و مهم‌تر از همه برای محبوب تماشاگر شدن، باید زندگی آپولونی متن و مرکز را رها کنند و دل به سفر و هفت خوان دیونیزوسی حاشیه بگذارند (دنریس تارگرین، آریا استارک، جیمی لنیستر).




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: بازی های تاج و تخت ، نقد بازی های تاج و تخت ، شاهنامه ، حاشیه ، Game of Thrones ،


Before Dawn

،

آیدا: عوض شدم من فکر می‌کنی؟

سهراب: یه دقیقه است که رسیدی نشستی این‌جا جلوم. زود نیست برا گفتنش؟

آیدا: نه، ببین چیزِ، منظورم اینه که مهم نیست عوض شدم یا نه. تو چی فکر می‌کنی یا می‌کردی، اصلاً الان فکر کن من رو نمی‌دیدی، عوض شدم من فکر می‌کردی؟

سهراب: مثل قبل فعل‌ها رو بیشتر اول جمله می‌گی.

آیدا: فکر می‌کردی دیگه. آخر مگه نگفتمش.

سهراب: عوض شدم من رو می‌گم.

آیدا: آهان، خُب فکر می‌کردی عوض شده باشم من؟

سهراب: نمی‌دونم عوض میشن همه. فکرهام عوض میشن.

آیدا: هنوز خوشم میاد واضحِ واضح جواب آدم رو میدی! ببین پس آخرش قبل اینکه برم بگو که عوض شدم یا نه.

سهراب: باشه.

آیدا: همیشه میای اینجا؟

سهراب: نه دیدم خلوتِ اومدم تو.

آیدا: باید حدس می‌زدم.

آیدا: خُب ...

سهراب: اوضاع‌ت خوبه؟

آیدا: آره، سرم رو شلوغ کردم، خوبه. بقیه‌ام دوستم دارن، اکثراً البته. می‌دونی آخرش می‌گن آیدائه دیگه. منم همین رو میگم. میگم خب زندگی‌ئه دیگه، گاهی هم می‌گم آیدائم دیگه. تو خوبی؟

سهراب: آره، خوبم.

آیدا: قول می‌دی؟

(سهراب لبخند می‌زند)

آیدا: با کسی هستی الان یا بودی؟

سهراب: نه

آیدا: باید حدس می‌زدم.

سهراب: تو چی؟

آیدا: من آره خُب. یکی دو تا رابطه نسبتاً جدی بوده، می‌دونی یه جوریه، یعنی یه جورِ ناجوریه نه دوست دارم تنها باشم نه اینکه ... اِمم نمی‌دونم. غیر جدی‌ها هم باید بگم چند تا بوده؟ (لبخند می‌زند)

سهراب: آجری بهت میاد.

آیدا: اول اون شالی که اون موقع برام گرفته بودی رو سرام گذاشته بودم. بعد وسط راه پله برگشتم خونه و این یکی رو گذاشتم. نمی‌دوم چرا. من الان چرا دارم این رو برات تعریف می‌کنم؟! تو این مدت دلت نمی‌خواست با کسی باشی یعنی؟

سهراب: نزدیک بود یه بار، یا شاید دو بار. شروع نشد ولی. می‌دونی یکی، یعنی یه نفر می‌رسین به هم بعد مثل همین الان می‌شینین روبرو هم، حرف می‌زنین یا راه می‌رین یا هر چی بعد احساس می‌کنی، گاهی حس می‌کنی تو وجود هم یا تو بودن‌های هم یه تیکه از یه نفر دیگه، یا یه گذشته دیگه، یه خاطره یه حس رو می‌بینی، یه چی که انگار تکرار شده یا شبیه یه چیز قبلی‌ئه. بعد حواست پرت این تفاوت‌ها و شباهت‌ها و جزئیات و تکرارها و این‌ها میشه. من این‌ها رو نمی‌خواستم، یعنی نمی‌تونستم تحمل کنم. می‌فهمی؟

آیدا: نه.یعنی می‌فهمم چی میگی، ولی نمی‌فهممت. می‌فهمی؟

سهراب: آری.

آیدا: هنوز آری میگی؟!

سهراب: نه خیلی وقت بود نمی‌گفتم. الان نمی‌دونم چرا گفتم.

آیدا: دیگه!

سهراب: دیگه ....

آیدا: باید حدس می‌زم! می‌دونستم یه جورایی اینکه درگیری یه جورایی، یعنی درگیر اینکه شروع کنی یا نه و این‌ها رو . می‌دونی من بلدم وبلاگت رو به خودت ترجمه کنم. می‌گم آدم وبلاگ دوست‌پسر قبلیش رو بخونه که خیانت حساب نمیشه؟

سهراب: آدم آلبوم پروفایل پیکچر فیسبوک دوست‌دختر قبلیش رو نگاه کنه چی؟

(آیدا لبخند می‌زند)

سهراب: من چی عوض شدم؟

آیدا: پریشب‌ها داشتم به نسترن می‌گفتم. که آدم‌ها هم یه سری صفت دارن که می‌تونی بگی فلا‌ن‌طورند و اینا، بعد برا بعضی آدم‌ها قید هم میشه گفت. مثلاً برا نسترن «حالااا» یا برا سیامک «مُدام». برا تو ولی میشه «هنوز»

سهراب: اوهومن

آیدا: آخرش نگفتی من چی عوض شدم؟

سهراب: همیشه.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات




تعداد کل صفحات : 131 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...