آه با تو من چه رعنا می‌شوم

،

دلتنگی

همین سی و سه پلی است

که مدام زیر پایم سُر می‌خورد

اسفندی است که خودش را برایم لوس می‌کند

این Nick Cave بی‌شرف است

که دارد توی گوشم دروغ می‌گوید:

Witness her gate-crash my tiny hell

 with some obscene tête-à-tête

دلتنگی

دختری است

که از دور می‌آید، قرمز

رد می‌شود، قرمز

دور می‌شود، قرمز

و از لا‌به‌لای ردّ پای عطر Jonquille de Nuit

سراب تو پیدا می‌شود، آبی، کبود

و به من

به این زاینده‌رود تشنه می‌خندد

دلتنگی

یعنی اینجا باد می‌وزد

و تو نیستی

                                        «م.ن.گ- بهمن 91؛ اصفهان»


پ.ن: این پینتر بی‌شرف میگه:

There are some things one remembers even though they may never have happened

پ.ن: توضیخش سخت است ولی یک چیزی یواشکی اینجا زیر گوشتان می‌گویم:

وبلاگیدن یه جورهایی یک مبارزه‌ی دائمی علیه خود است.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : خیال
برچسب ها: هارولد پینتر ،


افغانستانیسم

،


بوردیو می‌گوید که «سلیقه عامل طبقه‌بندی است، و خود طبقه‌بندی‌کننده را نیز طبقه‌بندی می‌کند.» در همین راستا او در ارتباط با مصرف فرهنگی صحبت از یک نوع نردبان اجتماعی می‌کند که در آن طبقه‌ی کارگر حکم نقطه‌ی صفر را دارد، شاید تنها نقش آن‌ها در نظام مواضع زیباشناختی این است که در مقام نوعی معیار و محک عمل می‌کنند، نوعی نقطه‌ی مرجع منفی، که همه‌ی زیباشناسی‌های خود را در قیاس با آن و، با نفی متوالی، تعریف می‌کنند. (در دنیای ذوق و سلیقه، بیش از هر جای دیگری، هر اثباتی نفی است) بنابراین برای نمایش توانش و خبرگی فرهنگی همیشه به این نقطه‌ی صفر نیاز است. مصرف رسانه هم به این مرجع منفی نیاز دارد. ترور، کشتار و مرگ نیاز به معیار دارند. فلسطین سال‌ها این نقطه‌ی صفر را در انحصار داشت و بعد افغانستان. افغانستان که ترور هفت- هشت نفر و عملیات انتحاری در آن خبر کوتاه چند ثانیه‌ای اواخر برنامه‌های خبری است. یک مرجع و تراز است برای تیترهای اول خبر: عراق 50 نفر کشته‌ شدند، پنج برابر افغانستان؛ در سوریه 3 و نیم برابر افغانستان در مصر 2 برابر افغانستان.....

این نقطه‌ی مرجع منفی به‌تدریج در حال تبدیل شدن به یک بازه است، یک گستره که در واقعیت جغرافیا هم در حال بسط یافتن است. یک پهنه‌ی جغرافیایی تبدیل به یک نقطه، به یک نشانه می‌شود و سایر جهان با مصرف آن در پناه نشانه و در حالت نفی واقعیت قرار می‌گیرند و به امنیتی معجزه‌آسا دست می‌یابند.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: پیر بوردیو ، افغانستان ،


کاش بودی و می دیدی

،


آیدا: شاه دزد وزیر جلاد بازی کنیم؟

سهراب: دو نفریم فقط که؟

آیدا: خُب اشکالی نداره، من میشم پرنسس خوشگل مهربون، تو بقیه رو بشو، شاه و 

دزد و جلاد اینا

(سهراب لبخند می‌زند)

سهراب: حالا پرنسس چیکار می‌کنه؟

آیدا: هیچی، تو بلندترین اتاق، بلندترین برج کاخ منتظر نشسته، هر کی برنده شد بیاد 

ببوسدش؟

سهراب: کی برنده شد؟

آیدا: ای بابا، همین از بین شاه و دزد و وزیر و جلاد هر کی برد میاد منو میبوسه

سهراب: خب هر 4تا منم که آخه؟

آیدا: یعنی الان از این شاکی‌ای؟

سهراب: نه.. یهنی چیزِ.. معلومه من میام، اینجوری هیجان نداره

آیدا: هِی یارو، الان می‌خوای بیای نوک برج منو ببوسی یعنی هیجان نداره دیگه، باشه،

باشه، دارم برات

سهراب: آیدا

آیدا: مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد

سهراب: آیدا

آیدا: مشترک مورد نظر قهر می‌باشد

سهراب: چیکار کنم من خُب

آیدا: هیچی، من الان می‌خوام خودم رو از پنجره‌ی بلندترین اتاق بلندترین برج بندازم 

پایین، بدرود زندگی (می‌خندد)

(سهراب لبخند می‌زند)

آیدا: هِی خرمالو، من دارم خودم رو از پنجره میندازم پایین، بعد تو می‌خندی؟ یالا بدو

بیا از پله‌ها بالا نجاتم بده

سهراب: اومدم

آیدا: تو کی‌ای؟

سهراب: یعنی چی؟

آیدا: نِتت، اَه.. شاهی وزیری دزدی چی‌ای؟

سهراب: تو چی دوست داری؟

آیدا: شاه خوب نیست، می‌دونی من خجالت می‌کشم ازش، فکر کنم داره میاد ببوسه من

رو الکی خودم رو بزنم به خواب،جلادم خطریه،یهو دیدی بوس موس رو بی‌خیال شد، 

سریع رفت سراغ اصل مطلب (با شیطنت می‌خندد). خُب تو پس یا دزد باش یا وزیر، 

باشه؟

سهراب (با لبخند): باشه

آیدا:الان اومدی تو بلندترین اتاق بلندترین برج؟

سهراب: آره

آیدا: گفته بودی هیجان نداره دیگه بی‌شرف، اول باید جریمه شی (می‌خندد)

سهراب: چی؟

آیدا: سبیل آتشی

سهراب: (لبخند می‌زند): با ناخن‌هات نکشی

آیدا: هیس، تو تا وکیلت نیومده حرف نزنی به نفعته

(آرام سبیل آتشی می‌کشد)

آیدا: درد داشت؟

سهراب: نه

آیدا: بگو داشت، الکی بگو داشت

سهراب: دوباره بپرس پس

آیدا: درد داشت؟

سهراب: آره

آیدا: خب پس من رو ببوس دردش خوب شه (لبخند می‌زند) حالا راستی تو دزدی یا 

وزیری حالا؟

سهراب: فکر کنم دزدم

آیدا: ای بابا، یعنی یه جا من نباید شانس بیارم آخه




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات


بشّار

،



دیوید هاروی در نقد لیوتار می‌نویسد که او می‌گوید «اجماع به ارزشی مورد تردید و منسوخ مبدل شده است»، با این حال به شکل شگفت‌انگیزی اضافه می‌کند از آن‌جا که «عدالت ارزشی منسوخ و مورد تردید نیست» (او توضیح نمی‌دهد که چگونه عدالت با وجود تنوع بازی‌های زبانی و مفهومی چنین دست‌نخورده و فراگیر باقی می‌ماند) «می‌باید به ایده و شیوه‌ای از عدالت دست یابیم که به اجماع نیاز نباشد.» سوریه ولی به شکل غریبی حکم این جمله‌ی لیوتار را دارد. همه در قبال‌ش گیج می‌زنیم. در رابطه با رسانه‌ها و میانجی‌ها ولی هنوز می‌توان آن‌قدر گیج نبود. این تیتر شریعتمداریستی اکونومیست برای من بیشتر شبیه اسم مراحل «شورش در شهر»، «Chicken Invaders» و Zombie Hostel و این‌هاست.

 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: دیوید هاروی ، لیوتار ، سوریه ، اکونومیست ،


دو بغل جادو

،



آیدا یک دفعه در جواب سهراب، هنرهای هفت‌گانه رو این‌جوری ردیف کرده بود:

1.      1. موسیقی 2. موسیقی 3. موسیقی 4. موسیقی 5. موسیقی 6.رقص 7. بقیه

Love Ridden  فیونا اَپل با لحظه لحظه زخم صدای مصدوم!‌ش، نه تنها وسوسه‌تان می‌کند که 6 و 7 هم را هم به مصادره موزیک درآورید، بلکه یک حفره‌ی سه دقیقه و بیست و دو ثانیه‌ای را در زمان، در بودن‌های‌تان ایجاد می‌کند. و بعد بسط می‌یابد، قد می‌کشد به ارتفاع تمام شهریور و موضوع انشاء مهر می‌شود. تابستان خود را چگونه گذراندید؟ «با Love Ridden، با فیونا اپل»

لینک دانلود: Fiona Apple – Love Ridden

پ.ن: عکس از هدا رستمی






آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: Fiona Apple ، Love Ridden ، فیونا اپل ،


پنی‌سیلین

،



آدورنو نوشته بود که پس از آوشویتس نمی‌توان دیگر شعر سرود. علی اسدالاهی ولی گوشه‌نشین آلتونایی است که این بار از خرابه‌های بغداد و بغض‌ها و زخم‌های کنج «علم و صنعت» شعر که نه، باروت می‌سازد و ول می‌کند میان حنجره‌ی شما....

پنی‌سیلین علی اسداللهی را باید خواند، و نباید قبل‌ش تست کرد، باید خواند، باید پابه‌پای هر مصرع‌ش تشنج کرد، بلکه شاید پیدا شویم.

                                   لینک دانلود: پنی‌سیلین

 




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: پنی‌سیلین ، علی اسداللهی ، آدورنو ،




تعداد کل صفحات : 132 ... 33 34 35 36 37 38 39 ...