تبلیغات
Alt+F4

قبول نیست، از اوّل

،

من از New Folder متنفرم، ولی یک فولدر نیو گوشه‌ی هاردم افتاده که 5-6 سال توأمان هم قد می‌کشد و هم خاک می‌خورد. کلی ترجمه، نمایشنامه، داستان نیمه‌کاره که نوشته و شیفت‌دیلیت می‌شوند. این‌که پایین نوشتم شروع نمایشنامه‌ای است که اسفند 88 شروع شد و دو پرده جلو رفت و بعد تمام نشده برای من تمام شد. از خواندن خیلی‌هاشان دیگر خجالت می‌کشم، خیلی‌هاشان هم برایم دور شده‌اند. اصلاً شک دارم به‌شان. فکر کنم خودم ننوشتم. نمی‌دانم. یک چند تایی هم هست که از دستم شاکی‌اند. این یکی از آن‌هاست:

 

احسان: مُرده؟

مجید (در حالی که سعی می‌کند بفهمد که مرد غرق خون روی زمین نبض دارد یا نه): نه، زنده‌ هست. داره ازش خون میره.

احسان: مگه هر کی که ازش خون میره زنده هست؟

مجید: آره.

احسان: چه ربطی داره؟

مجید: زنده هست. ببین اون زنده هست. همه زنده‌اند.

احسان(با تمسخر): همه زنده‌اند.

(تلفن زنگ می‌خورد، بعد از چندین زنگ، مجید با اکراه بلند می‌شود و تلفن را برمی‌دارد)

مجید: نه.... گفتم که من تا قبل از 11 نه جواب هیچ سؤالی رو می‌دم نه اینکه درخواستی دارم.... (به ساعت مُچی خود نگاه می‌کند) ساعتتون جلوئه، به وقت من دو دقیقه دیگه میشه 11، گوشی تلفن را می‌گذارد.

(احسان بلند می‌شود و سمت گاوصندوق می‌رود، دور آن راه می‌رود، گوش خود را به آن می‌چسباند و به آرامی با انگشتانش به آن ضربه می‌زند)

احسان: یه وقت خفه نشند؟

مجید: خفه شو.

(گوشی تلفن زنگ می‌خورد، مجید به ساعت خود نگاه می‌کند و منتظر می‌ایستد تا دقیقاً 11 شود سپس گوشی را برمی‌دارد.)

مجید: خُب.... آره. نه... ببین از الان این‌جوریه که هر بار من یه چیزی ازتون خواستم، شما حق دارید که بعدش ازم یه چیزی بپرسید.... خوبه. الان ما ناهار می‌خوایم.... (رو به احسان) تو چی می‌خوری؟ (احسان همچنان گوشش را به گاوصندوق چسبانده و پاسخی نمی‌دهد) ... آره پیتزا خوبه.... (رو به احسان) چند نفر اون تو اند؟

احسان: نمی‌دونم.

مجید: چهار یا پنج نفر.... نمی‌دونم..... چون 6 صبح بود و الان 11 است، یادم نیست. شما برای 7 نفر غذا بیارید.

احسان: 8 نفر. (با تمسخر) اینم زنده است، داره ازش خون میره.

مجید (با کلافگی): 7 تا پیتزا هر نوعی که شد. نه فرقی نداره.... هر رنگ کوفتی‌ای که شد.

احسان: من سوِن‌آب می‌خوام.

مجید: یه دونه‌اش سون‌آب باشه.... آره الان می‌تونید بپرسید. (مکث) دو-سه بار نبود، دقیقاً دو بار. تیراندازی شد چون احتمالاً یکیشون دیشب قبل از خواب Die Hard دیده بود.... آره. نه زنده است، داره ازش خون میره. الان نه.... هر وقت که غذا رو آوردید. همون که پیتزا رو میاره میتونه اینو ببره بیرون.... (گوشی تلفن را می‌گذارد. رو به احسان) درش رو باز کن، ببین چند نفر بودن؟

احسان: نمیشه.

مجید: یعنی چی نمیشه.

احسان: رمزش رو نمی‌دونم.

مجید: یعنی چی. مگه بعد این‌که درش رو بستی به اون دست زدی.

احسان: نمی‌دونم. یادم نیست.

(مجید سمت گاوصندوق می‌رود و سعی می‌کند درب آن را باز کند، ولی موفق نمی‌شود)

احسان: اون یارو رئیسه هم که می‌دونه رمز رو الان اون توئه.

مجید: صدای ما رو می‌شنون؟

احسان: نمی‌دونم.

مجید (با صدای بلند فریاد می‌زند): صدای من رو می‌شنوید؟

(احسان گوشش را به گاوصندوق چسبانده): یه چیزهایی گفت. نمیشه فهمید. اون‌ها می‌شنوند ما چی می‌گیم ولی صدای اون‌ها بیرون نمیاد.

مجید (با صدای بلند): ببینید ما می‌خوایم شما رو بیاریم بیرون. ولی رمز گاوصندوق رو نمی‌دونیم. اونی که میدونه به‌ترتیب عددهای رمز مشت بکوبه به گاوصندوق.

احسان: منفی داره. از منفی ده تا مثبت ده.

مجید: منفی‌ها رو سه چهار نفری مشت بزنید که بفهمیم.

(4 بار صدای کوبیدن مشت می‌آید)

مجید: 4، خوبه بعدی

(9 بار صدای کوبیدن مشت می‌آید)

مجید: نُه، بعدی.

(5 بار با صدای بلندتر صدای مشت می‌آید)

مجید: منفی پنج، بعدی.

(1 بار صدای مشت می‌آید)

مجید: بعدی

(3 بار با صدای بلند مشت می‌آید)

مجید: منفی سه، بعدی

(صدایی نمی‌آید، مجید درب گاوصندوق را باز می‌کند)

مجید: بیاید بیرون. (صحنه تاریک می‌شود)

 





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات


در بسته

،



(ژرژ به قصد خودکشی خود را درون رود انداخته ولی دو ولگرد او را نجات می‌دهند)

ژرژ(خشمگین): احمق‌ها!

زن ولگرد(اندوهگین): بفرما!

مرد ولگرد: این هم حق‌نشناسی آدم‌ها!

ژرژ: (کت مرد ولگرد را می‌گیرد و او را تکان می‌دهد) چرا دخالت می‌کنی، شپشو؟ خودت را به جای مشیت می‌گیری؟

مرد ولگرد: خیال کرده بودم...

ژرژ: ابدا! شب مثل روز روشن است و ممکن نبود که نفهمی چه قصدی دارم، می‌خواستم خودم را بکشم. می‌فهمی؟ آیا شما آن قدر پست شده‌اید که به آخرین ارادهء کسی که دارد می‌میرد احترام نمی‌گذارید؟

مرد ولگرد: شما که نمی‌مردید.

ژرژ: چرا، چون داشتم می‌مردم.

مرد ولگرد: شما نمی‌مردید چون نمرده‌اید.

ژرژ: نمرده ام به علت آن که شما نسبت به آخرین اراده‌ام تجاوز کردید.

مرد ولگرد: کدام اراده؟

ژرژ: ارادهء مردن.

مرد ولگرد: این ارادهء آخرتان نبود.

ژرژ: چرا!

مرد ولگرد: نه، چون شنا می کردید.

ژرژ: عجب ماجرائی است! در انتظار آن که غرق بشوم کمی شنا می‌کردم. اگر طناب را نینداخته بودید...

مرد ولگرد: اه! اگر شما آن را نگرفته بودید...

ژرژ: آن را گرفتم برای این که مجبور بودم.

مرد ولگرد: چه چیز مجبورتان می‌کرد؟

«نکراسوف، ژان پل سارتر»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: نکراسوف ، ژان پل سارتر ،


Iguana

،



(شبی به غایات غریب را می‌گذرانند) هانا: ... همواره می‌توان روی صبح برای بازگشت به سطوح واقعی‌تر حساب کرد...

«شب ایگوانا، تنسی ویلیامز، ترجمه‌ی مسعود خیام. (عکس: اقتباس جان هیوستن با بازی ریچارد برتون و آوا گاردنر)




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: شب ایگوانا ، تنسی ویلیامز ، مسعود خیام ، جان هیوستن ، ریچارد برتون ، آوا گاردنر ،


چشم

،



حداقل دو سه جین فیلم می‌توان به یاد آورد که در آن‌ها نمایی از پل Golden Gate موجود باشد، ولی این جور قاب را تنها در فیلم‌های فینچر می‌توان یافت: زودیاک




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: زودیاک ، دیوید فینچر ، Golden Gate ،


Let's be lost

،




Kris Kelvin: You love that which you can lose, yourself, a woman, a country.

« Solaris, Andrey Tarkovskiy, 1972»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: Solaris ، تارکوفسکی ،


ال

،



بابی(آل پاچینو): من می‌خوام باهات عروسی کنم. تو فکر می‌کنی می‌خوام با یه جنده عروسی کنم؟

«The Panic in Needle Park, Jerry Schatzberg, 1971»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: The Panic in Needle Park ، Jerry Schatzberg ، جری شاتزبرگ ،




تعداد کل صفحات : 133 ... 33 34 35 36 37 38 39 ...