جعبه

،



این روزها

 در خواب‌هایم تصویری است

 که مرا می‌ترساند

 تصویری از ریسمانی آویخته از سقف

 مردی آویخته از ریسمان

 پشت به من

و این را فقط من می‌دانم

و من که می‌ترسم

برش گردانم

 «شعر:گروس عبدالملکیان؛ فیلم: The Hurt locker»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: گروس عبدالملکیان ، The Hurt locker ،


بنمای رُخ

،



برشت در همان 1920 وقتی هنوز تئاتر اپیک‌ش را نظام‌مند نکرده می‌گوید که تئاتر رفتن را باید از نو یاد گرفت: «اگر تئاتری به‌چنگم بیفتد، دو تا دلقک استخدام می‌کنم. این‌ها در میان پرده ظاهر می‌شوند و ادای تماشاگران را درمی‌آورند. با هم راجع به نمایشنامه و بیننده‌ها تبادل نظر می‌کنند. روی آخر نمایشنامه شرط می‌بندند.» برشت چاره را همین می‌داند که تماشاگران بتوانند شخصیت‌ها را لعن و نفریت کنند، شهوت خنده‌ی خود را ارضاء کنند. برشت می‌نویسد که «امید ما به تماشاگران ورزشگاه‌هاست. پرده‌پوشی بی‌فایده است. ما به این ظرف‌های عظیم سیمانی که از 15000 آدم از هر قماش و قیافه‌ای پر است، به این زیرک‌ترین و صادق‌ترین تماشاگران، غبطه می‌خوریم.» در همین راستا است که بعدها بارت می‌نویسد «تراژدی در روزگار ما نیز- و در سطح مردمی- وجود دارد، دیگر اما نباید آن را در تئاتر بجویی؛ در ورزش است که بازش می‌یابیم: در میدان بازی، در استادیوم، در رینگ...»

Little Miss Sunshine  و این ابرسکانس پایانی‌اش که عملاً نشسته تماشا کردنش گناه کبیره است چاره را نشان می‌دهند، این‌جا که آدم خدا خدا می‌کند کاش می‌شد رفت توی تصویر و روی سن، اینجا که هر بار پای تلویزیون برای اُلیو دست و سوت باید زد، اینجا که رقص به معنای نیچه‌ای کلمه «بی‌پایانی جسم در فضا را نمایان می‌کند» و آن را به بیرون از پرده بسط می‌دهد، منفعل پای تصویر نشستن همانند کنش سایر تماشاگران داخل سالن اعصاب‌خردکن و ترسناک! است.





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: برتولت برشت ، نیچه ، رولان بارت ، little Miss Sunshine ،


عمیق

،




مرا به روز قیامت غمی که هست این است

که روی مردم عالم دوباره باید دید

«شعر: صائب تبریزی؛ عکس: نفس عمیق»





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: نفس عمیق ، صائب تبریزی ،


آقای نمایشنامه

،



مروژک بود، همیشه بود، باید بود، همین که قرار بود حسّی را اتود کنی، همین که نکته‌ای را برای بازیگرت مثال بزنی، همین که قرار بود هندسه‌ی متن را سرخط بزنی، همین که قرار بود نمایشنامه‌ای که 20 بار خوانده‌ای، باز دوباره سنگر یک غروب جمعه‌ات باشد، سر و کله‌ی مروژک پیدا می‌شد که از توی کتابخانه چشمک می‌زد و دلبری می‌کرد. همیشه داوطلب اول پستوی تئاتر ذهنت بود. تئاتر یکی از عاشق‌ترین نویسندگانش‌ را از دست داد.

مرسی اسلاومیر، مرسی برای همه‌ی بودن هایت.




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: اسلاومیر مروژک ،


زندگی و مرگ کونوئل بلیمپ

،



شولدورُف: یادت میاد کِیو؟ ما عادت داشتیم بگیم که «ارتش می‌جنگه برای خونه‌هامون، برای زن‌ها و برای بچه‌ها» الان زن‌ها دارن پابه‌پای مردها می‌جنگن، بچه‌ها هم دارند آموزش تیرانداری می‌بینند، اون چیزی که باقی مونده، فقط خونه است، ولی خونه‌ای که توش زن و بچه نباشه به چه دردی می‌خوره!

«The life and Death of Colonel Blimp, Michael Powell, Emeric Pressburger, 1943»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: The life and Death of Colonel Blimp ، Michael Powell ، Emeric Pressburger ،


تو چین چین ...

،



آدرین: تو عاشق همه‌ی مشتری‌هاتون می‌شدی؟

مارلو: فقط اون‌هایی که دامن تن‌شون بود.

«Lady in the lake, Robert Montgomery, 1947»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: Lady in the lake ، Robert Montgomery ،




تعداد کل صفحات : 130 ... 33 34 35 36 37 38 39 ...