دیوانه، به تماشایم بیا ...

،



یک پنج-‌شش باری نوشتم و بعد با وایتکس backspace خوب شستم‌ش و پاک کردم‌ش. نمی‌توان نوشت. واژه زیر این عکس نیلوفر خدابخشی (که تمام بهانه‌ی این پُست است) حقیر می‌شود پس به قول هاینریش هاینه «هر جا که کلام نتواند پیش رود، موسیقی آغاز می‌شود.»:

شنوایی‌تان را شُل کنید، بگذارید تمام لامسه‌ی شنیدن‌ها‌ی‌تان را ماساژ بدهد. بگذارید پشت پلک‌های بسته‌تان، ماضی‌ها و نقلی‌ها جوانه بزنند، بگذارید این ترانه شکل آغوشش شود. قمار منصفانه‌ای است، Herman Van Veen  نه تنها روی خاطرات Suzanne لئونارد کوهن خط  نمی‌اندازد، بلکه همان آهنگ تلفظ سوزان‌ش، آخ از آن آهنگ تلفظ سوزان‌ش.

یک سری ترانه‌ها را نمی‌توان با چشمان باز گوش داد، این از آن‌هاست:

                       لینک دانلود: Herman Van Veen-Suzanne




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: نیلوفر خدابخشی ، هاینریش هاینه ، Herman Van Veen ،


سوریه کشور نیست، یک status است!

،



آدورنو: «آزادی انتخاب بین سیاه و سفید نیست بلکه پرهیز از چنین انتخاب‌های تجویز شده‌ای است.»

پیر بوردیو در «درباره‌ی تلویزیون و سلطه‌ی ژورنالیسم» می‌نویسد که «همین امروز در رادیو می شنیدم که یک مجری به شیوه‌ای عالمانه، درباره‌ی آخرین کتاب پرفروش صحبت می‌کرد و می‌گفت: «فلسفه امسال مُد روز است، زیرا کتاب دنیای سوفی هشتصد هزار نسخه فروش کرده است» او این اظهار نظر را به عنوان یک حکم قاطع و نهائی ارائه داد، حکمی مبتنی بر رقم فروش.» حالا بگذریم که «دنیای سوفی» چه ربطی به فلسفه دارد ولی اگر به رقم پُست‌ها و Statusها باشد، جمله‌ی آدورنو هم امروز مُد است. خوانش زبانی ویتگنشتاینی با مشرب التقاطی از همه چیز و در همه جا به‌کار می‌رود، با ذکر چند حدیث و آیه از دریدا یا لاکلا و موف و یک «نعوذ بالله من افلاطون رجیم» در آخرش.

موضع ضدبنیادگرا، معرفت تصادفی، مرگ فراروایت‌ها، دسترسی به واقعیت از طریق زبان، پرهیز از دوقطبی‌ها و دوگانه‌انگاری‌ها، سوژه‌های چندپاره و پرکتیس‌های گفتمانی. همه‌ی این‌ها منطقی و درست‌اند. ولی ایرانیزه که می‌شود به یک جاهای غریبی می‌رسد: باید از این Duality نوشیدن و ننوشیدن نوشابه گازدار پرهیز کنیم. راه حل دیگری هم است. چاره هم این است که از ترمینولوژی نوشابه استفاده کنیم. بله نوشابه در یونان باستان .... و ..... تا ..... پس .... در نتیجه ..... خُب. مشکل حل شد از این کنش حرام دوقطبی‌‌گرایی خلاص شدیم. بعله، در جریانید که، ما در زبان زندگی می‌کنیم. مهم این نیست که داریم با زبان کُسّ‌شِر می‌گوییم. مهم این است که در زبان زندگی می‌کنیم.

آلن بدیو در «منطق جهان‌ها» می‌نویسد که «تنها بدن‌ها و زبان‌ها وجود دارند، به استثنای حقایقی که در کارند.» مشخص است که بیشتر به قصد طعنه به فلسفه‌ی دلوز و ویتگنشتاینی این را می‌نویسد و اصلاً لج کرده، مثل خود من که لج کردم و این دری‌وری‌ها را می‌نویسم. ولی باید بنویسم.

من یک‌جاهایی اصول‌گرام. وجود خیلی از این تقابل‌های دوتایی برایم مقدّس‌اند. به دو سه خروار حکم کلی و عام ابدی و ازلی هم اعتقاد دارم. یکی از آن‌ها هم این است که در آینده‌ی دور و نزدیک، صحبت از جنگ و مداخله‌ی نظامی و آمریکا باشد مخالفم که هیچ، کلی کولی‌بازی در می‌آورم و مانیفست هم می‌دهم و هیچ منطقی هم در سرم فرو نمی‌رود. حالا هر خوانش پُست‌مدرن از اخلاق و کُس‌مدرنی از آزادی در کار باشد(یک‌جاهی جبهه‌ی نسبی بودن حقیقت و ردّ دوگانه‌انگاری‌ای که دوستان می‌گیرند رسماً ترجمان فلسفی «هدف وسیله را توجیه می‌کند» هست، «سیاست ما عین statusماست»)، من هنوز نمی‌توانم بفهمم چرا یک دولت خارجی حق دارد رسانه برای و به زبان یک کشور دیگر راه بیاندازد و از این طریق آزادی تقدیم‌شان کند، چه برسد که قرار باشد با موشک کروز آزادی را برسد دست‌شان.

آزادی با جنگ، مداخله نظامی و آمریکا بدست نمی‌آید، و این برای من سراسر «صفر و یک» و قطبی است.

«تصویر اثر هانس هاکه»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: سوریه ، آدورنو ، پیر بوردیو ، آلن بدیو ، منطق جهان ها ، درباره‌ی تلویزیون و سلطه‌ی ژورنالیسم ،


Night watcher

،

آیدا یک‌دفعه به سهراب گفته بود که آدم‌های به دنیا سه دسته تقسیم می‌شند: 1- سرخ‌پوست‌ها 2- وایکینگ‌ها 3- بقیه. فکر کنم کلی هم بعدش سر این بحث کردند که «دزد دریایی» رو هم میشه یه‌جوری زیرمجموعه وایکینگیّت جا داد یا نه.

برای من دلباختگی به خیال و رویأ در تمام قد زندگیم همواره منگنه شده بود به یک چیز، به «فانوس دریایی». فانوس دریایی همیشه بود، همه‌جا سرک می‌کشید و به «سقف‌ اتاق خیره شدن»‌هایم را مصادره می‌کرد و من سراپا تسلیم‌ش بودم. «باجو»‌ها و «لین‌چان»های من هم حتی سر از فانوس دریایی در‌می‌آوردند. بعدها هم همیشه این تزریق مدام برج سیمانی در ذهنم ادامه داشت. وقتی که در حین خواندن یک کتاب، یک فیلم، مطالعه و دیدن پیوسته متوقف می‌شد. نه از سر بی‌علاقگی بلکه بابت هجوم افکار و خیال و بعدش هم سروکله‌اش پیدا می‌شد: «فانوس دریایی». یک‌جاهایی غافل‌گیرم می‌کرد که نه من می‌فهمیدم و نه آدم‌ها و شخصیت‌های آن قصه، فیلم و رویأ. از پاوزولینی گرفته تا میشل بوتور یک‌هو وسط ماجرا سبز می‌شد. نه رویأیم را بسط می‌داد و نه محدود می‌کرد فقط به خارشش می‌انداخت. تمام خیالم را می‌خاراند.

پ.ن: Alt+F4 جزیره نیست، یک «فانوس دریایی» است نقطه




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات


قبول نیست، از اوّل

،

من از New Folder متنفرم، ولی یک فولدر نیو گوشه‌ی هاردم افتاده که 5-6 سال توأمان هم قد می‌کشد و هم خاک می‌خورد. کلی ترجمه، نمایشنامه، داستان نیمه‌کاره که نوشته و شیفت‌دیلیت می‌شوند. این‌که پایین نوشتم شروع نمایشنامه‌ای است که اسفند 88 شروع شد و دو پرده جلو رفت و بعد تمام نشده برای من تمام شد. از خواندن خیلی‌هاشان دیگر خجالت می‌کشم، خیلی‌هاشان هم برایم دور شده‌اند. اصلاً شک دارم به‌شان. فکر کنم خودم ننوشتم. نمی‌دانم. یک چند تایی هم هست که از دستم شاکی‌اند. این یکی از آن‌هاست:

 

احسان: مُرده؟

مجید (در حالی که سعی می‌کند بفهمد که مرد غرق خون روی زمین نبض دارد یا نه): نه، زنده‌ هست. داره ازش خون میره.

احسان: مگه هر کی که ازش خون میره زنده هست؟

مجید: آره.

احسان: چه ربطی داره؟

مجید: زنده هست. ببین اون زنده هست. همه زنده‌اند.

احسان(با تمسخر): همه زنده‌اند.

(تلفن زنگ می‌خورد، بعد از چندین زنگ، مجید با اکراه بلند می‌شود و تلفن را برمی‌دارد)

مجید: نه.... گفتم که من تا قبل از 11 نه جواب هیچ سؤالی رو می‌دم نه اینکه درخواستی دارم.... (به ساعت مُچی خود نگاه می‌کند) ساعتتون جلوئه، به وقت من دو دقیقه دیگه میشه 11، گوشی تلفن را می‌گذارد.

(احسان بلند می‌شود و سمت گاوصندوق می‌رود، دور آن راه می‌رود، گوش خود را به آن می‌چسباند و به آرامی با انگشتانش به آن ضربه می‌زند)

احسان: یه وقت خفه نشند؟

مجید: خفه شو.

(گوشی تلفن زنگ می‌خورد، مجید به ساعت خود نگاه می‌کند و منتظر می‌ایستد تا دقیقاً 11 شود سپس گوشی را برمی‌دارد.)

مجید: خُب.... آره. نه... ببین از الان این‌جوریه که هر بار من یه چیزی ازتون خواستم، شما حق دارید که بعدش ازم یه چیزی بپرسید.... خوبه. الان ما ناهار می‌خوایم.... (رو به احسان) تو چی می‌خوری؟ (احسان همچنان گوشش را به گاوصندوق چسبانده و پاسخی نمی‌دهد) ... آره پیتزا خوبه.... (رو به احسان) چند نفر اون تو اند؟

احسان: نمی‌دونم.

مجید: چهار یا پنج نفر.... نمی‌دونم..... چون 6 صبح بود و الان 11 است، یادم نیست. شما برای 7 نفر غذا بیارید.

احسان: 8 نفر. (با تمسخر) اینم زنده است، داره ازش خون میره.

مجید (با کلافگی): 7 تا پیتزا هر نوعی که شد. نه فرقی نداره.... هر رنگ کوفتی‌ای که شد.

احسان: من سوِن‌آب می‌خوام.

مجید: یه دونه‌اش سون‌آب باشه.... آره الان می‌تونید بپرسید. (مکث) دو-سه بار نبود، دقیقاً دو بار. تیراندازی شد چون احتمالاً یکیشون دیشب قبل از خواب Die Hard دیده بود.... آره. نه زنده است، داره ازش خون میره. الان نه.... هر وقت که غذا رو آوردید. همون که پیتزا رو میاره میتونه اینو ببره بیرون.... (گوشی تلفن را می‌گذارد. رو به احسان) درش رو باز کن، ببین چند نفر بودن؟

احسان: نمیشه.

مجید: یعنی چی نمیشه.

احسان: رمزش رو نمی‌دونم.

مجید: یعنی چی. مگه بعد این‌که درش رو بستی به اون دست زدی.

احسان: نمی‌دونم. یادم نیست.

(مجید سمت گاوصندوق می‌رود و سعی می‌کند درب آن را باز کند، ولی موفق نمی‌شود)

احسان: اون یارو رئیسه هم که می‌دونه رمز رو الان اون توئه.

مجید: صدای ما رو می‌شنون؟

احسان: نمی‌دونم.

مجید (با صدای بلند فریاد می‌زند): صدای من رو می‌شنوید؟

(احسان گوشش را به گاوصندوق چسبانده): یه چیزهایی گفت. نمیشه فهمید. اون‌ها می‌شنوند ما چی می‌گیم ولی صدای اون‌ها بیرون نمیاد.

مجید (با صدای بلند): ببینید ما می‌خوایم شما رو بیاریم بیرون. ولی رمز گاوصندوق رو نمی‌دونیم. اونی که میدونه به‌ترتیب عددهای رمز مشت بکوبه به گاوصندوق.

احسان: منفی داره. از منفی ده تا مثبت ده.

مجید: منفی‌ها رو سه چهار نفری مشت بزنید که بفهمیم.

(4 بار صدای کوبیدن مشت می‌آید)

مجید: 4، خوبه بعدی

(9 بار صدای کوبیدن مشت می‌آید)

مجید: نُه، بعدی.

(5 بار با صدای بلندتر صدای مشت می‌آید)

مجید: منفی پنج، بعدی.

(1 بار صدای مشت می‌آید)

مجید: بعدی

(3 بار با صدای بلند مشت می‌آید)

مجید: منفی سه، بعدی

(صدایی نمی‌آید، مجید درب گاوصندوق را باز می‌کند)

مجید: بیاید بیرون. (صحنه تاریک می‌شود)

 





آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات


در بسته

،



(ژرژ به قصد خودکشی خود را درون رود انداخته ولی دو ولگرد او را نجات می‌دهند)

ژرژ(خشمگین): احمق‌ها!

زن ولگرد(اندوهگین): بفرما!

مرد ولگرد: این هم حق‌نشناسی آدم‌ها!

ژرژ: (کت مرد ولگرد را می‌گیرد و او را تکان می‌دهد) چرا دخالت می‌کنی، شپشو؟ خودت را به جای مشیت می‌گیری؟

مرد ولگرد: خیال کرده بودم...

ژرژ: ابدا! شب مثل روز روشن است و ممکن نبود که نفهمی چه قصدی دارم، می‌خواستم خودم را بکشم. می‌فهمی؟ آیا شما آن قدر پست شده‌اید که به آخرین ارادهء کسی که دارد می‌میرد احترام نمی‌گذارید؟

مرد ولگرد: شما که نمی‌مردید.

ژرژ: چرا، چون داشتم می‌مردم.

مرد ولگرد: شما نمی‌مردید چون نمرده‌اید.

ژرژ: نمرده ام به علت آن که شما نسبت به آخرین اراده‌ام تجاوز کردید.

مرد ولگرد: کدام اراده؟

ژرژ: ارادهء مردن.

مرد ولگرد: این ارادهء آخرتان نبود.

ژرژ: چرا!

مرد ولگرد: نه، چون شنا می کردید.

ژرژ: عجب ماجرائی است! در انتظار آن که غرق بشوم کمی شنا می‌کردم. اگر طناب را نینداخته بودید...

مرد ولگرد: اه! اگر شما آن را نگرفته بودید...

ژرژ: آن را گرفتم برای این که مجبور بودم.

مرد ولگرد: چه چیز مجبورتان می‌کرد؟

«نکراسوف، ژان پل سارتر»




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: نکراسوف ، ژان پل سارتر ،


Iguana

،



(شبی به غایات غریب را می‌گذرانند) هانا: ... همواره می‌توان روی صبح برای بازگشت به سطوح واقعی‌تر حساب کرد...

«شب ایگوانا، تنسی ویلیامز، ترجمه‌ی مسعود خیام. (عکس: اقتباس جان هیوستن با بازی ریچارد برتون و آوا گاردنر)




آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
برچسب ها: شب ایگوانا ، تنسی ویلیامز ، مسعود خیام ، جان هیوستن ، ریچارد برتون ، آوا گاردنر ،




تعداد کل صفحات : 134 ... 33 34 35 36 37 38 39 ...